<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ری را صدا می آید امشب!</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 20:16:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چند داستان آفرینش از اقوام مختلف آفریقا - قسمت دوم</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲- لاک‌پشت ها، انسان‌ها و سنگ‌ها (از مردمان نوپ، نیجریه)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند لاک‌پشت، انسان‌ها و سنگ‌ها را آفرید. از هرکدام نر و ماده. خدا به لاک‌پشت ها و انسان‌ها زندگی داد، اما به سنگ‌ها نه. هیچ‌یک نمی‌توانستند فرزند داشته‌باشند، و زمانی که پیر می‌شدند، نمی‌مردند بلکه از نو جوان می‌شدند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما لاک‌پشت آرزو کرد که فرزند داشته‌باشد و نزد خدا رفت. اما خدا گفت: &quot;من به تو زندگی داده‌ام، ولی به تو اجازه نداده‌ام که فرزند داشته‌باشی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما لاک‌پشت دیگر‌‌‌بار پیش خدا آمد تا خواهش کند و در نهایت خدا گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تو همیشه برای درخواست فرزند می‌آیی. آیا درک می‌کنی که اگر جانداران چندین فرزند داشته‌باشند، باید بمیرند؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لاک‌پشت اما گفت: &quot;بگذار فرزندانم را ببینم و سپس بمیرم.&quot; و خدا آرزویش را برآورده کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی انسان دید که لاک‌پشت فرزند دارد، او هم فرزند خواست. خدا به انسان هشدار داد، چنان که به لاک‌پشت داده بود، که باید بمیرد. اما انسان گفت: &quot;بگذار فرزندانم را ببینم و سپس بمیرم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این‌گونه شد که مرگ و فرزندان به جهان آمدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها سنگ‌ها نخواستند که فرزندانی داشته‌باشند، و چنین است که هرگز نمی‌میرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;(ادامه دارد...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:16:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند داستان آفرینش از اقوام مختلف آفریقا - قسمت اول</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ترم یک درس برداشته‌ام از دانشکده‌ی قوم‌شناسی به نام مذهب در آفریقا. اما هرقدر هم که بخواهم منطقی و علمی با موضوع برخورد کنم، نمی‌شود بعضی چیزها را نادیده گرفت. مثلا دیروز داشتیم چهار افسانه‌ی آفرینش از ملت‌های مختلف آفریقا را برای بررسی جهان‌بینی‌شان و مقایسه‌ی افسانه‌ها با داستان آفرینش در مسیحیت می‌خواندیم و من غرق شدم. حتا لحظاتی اشک در چشمانم جمع شده‌بود و سر آخر که نظرمان را می‌پرسید، گفتم که خیلی شاعرانه بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه را به هم بافتم که بگویم وسوسه ترجمه و گذاشتن‌شان در اینجا رهایم نمی‌کند. منبع دقیق را نمی‌دانم. داستان‌ها را از انگلیسی ترجمه می‌کنم و سعی می‌کنم به متنی که دارم وفادار باشم. امیدوارم در زبان من از شاعرانگی‌شان کم نشود و البته امیدوارم غوطه خوردن دوباره میان معصومیت انسان کمی از افسردگی امروزم کم کند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱- چگونه جهان از قطره‌ای شیر آفریده‌شد (از مردمان فولانی، مالی)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آغاز قطره‌ی بزرگی از شیر بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دونداری (خدا) آمد و او سنگ را آفرید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد سنگ آهن را آفرید؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آهن آتش را آفرید؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آتش آب را آفرید؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آب هوا را آفرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونداری برای بار دوم فرود آمد و پنج عنصر را برگرفت و به هیات انسان درآورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما انسان مغرور بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس دونداری کوری را آفرید و کوری بر انسان چیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وقتی کوری بسیار مغرور شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونداری خواب را آفرید، و خواب بر کوری چیره شد؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وقتی خواب بسیار مغرور شد، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونداری نگرانی را آفرید، و نگرانی بر خواب چیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وقتی نگرانی بسیار مغرور شد، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونداری مرگ را آفرید، و مرگ بر خواب چیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و وقتی مرگ بسیار مغرور شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دونداری برای بار سوم فرود آمد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و او  مانند گونو، وجود ابدی، آمد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گونو بر مرگ چیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;(...ادامه دارد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:17:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Glückkatze</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ملت ها روایت های بعضا مشابهی دارند. سوار تاکسی شده بودم تا گربه را از پیش دامپزشک به خانه بیاورم و البته گربه در آغوشم بود چون هنوز سبدی برایش نخریده بودم. راننده می گفت که گربه ام Glückkatze (گربه ی شانس) است چون سه رنگ دارد. جالب است که من این توصیف را پیش از این تنها در شهر گربه ها یا همان یزد خودمان شنیده بودم. این که سه رنگ بودن گربه ویژگی خاصی به حساب بیاید. یزدی ها می گویند که گربه سه رنگ معمولا ماده است و اگر گربه سه رنگ نری بیاید به خانه، پول یا به نوعی شانس می آورد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دست و پای این گربه نر ما که سفید و ببری است و لکه هایی از حنایی با خود دارد، دیشب در گردش شبانه اش بر روی چمن های خیس کمی سبز هم شده. نمی دانم این رنگ جدید چیزی به شانس ما یا پولمان اضافه می کند یا نه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گتو</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درباره ی &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/10/091027_an_palestine_water_israel.shtml&quot;&gt;مشکلات دسترسی فلسطینی ها به آب&lt;/A&gt; می خواندم و یاد تصویری افتادم که نخستین بار دو سال پیش از دیوارکشی و حریم سازی میان اسراییلی ها و فلسطینی ها دیده بودم. گمانم تا اوایل ماه اوت امسال که به پراگ سفر کردیم، تصویر درست و حسابی از یهودی ها، آیین هایشان و آنچه بر این مردم در طول سالیان گذشته نداشتم. نمی دانستم که در طول قرن ها همیشه در &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Ghetto&quot;&gt;گتوها&lt;/A&gt; زندگی می کرده اند و باید مدام خود را از مسیحیان متمایز می کرده اند و در انتخاب حرفه آزاد نبوده اند و این که در آن سرزمین تازه در قرن نوزدهم به حقوق برابر می رسند که البته نفرت از یهودی ها به پایان نمی رسد و در شکل های مختلف یهودی ستیزی به حیاتش ادامه می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصور می کردم که می توانند نسبت به مردمان دیگر حس ناامنی و کینه کرده باشند و به این فکر می کردم که چطور حس در اقلیت بودن و متفاوت بودن همچون زخمی کهنه همراهی شان کرده است و در یهودی کشی دهشتناک نازی ها از اوج خویش نیز بر گذشته است. و حالا می بینیم که اسراییل با قساوت فلسطینی ها را در گتوهایِ مشابهی قرار داده است. تصویر بیرونی من ورای بستر سیاسی ماجرا٬ شبیه شکلی از انتقام جویی تاریخی است. انتقام جویی ای که البته شاید مهم نیست که از چه کسی و در چه زمانی دارد صورت می گیرد. انگار زخمی کهنه است که سر باز کرده است... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پراگ &lt;A href=&quot;http://www.jewishmuseum.cz/en/a-ex-pinkas.htm&quot;&gt;کنیسه ای&lt;/A&gt; است نه چندان بزرگ بدون اشیا٬ که روی دیوارهای سفیدش در طبقه همکف و نیم طبقه بالایی نام فامیل خاندان های کشته شده با رنگ قرمز و در پی آن نام کوچک تمام اعضای کشته شده ی آن خاندان با سال تولد و مرگشان به رنگِ سیاه آمده است. نمی توانستی نلرزی. هزاران نام دیوارها را مثل روزنامه ای با خطوط ریز پوشانده بودند و جز این نام ها هیچ نبود. و البته گمان نمی کنم چیز دیگری  می توانست به این قدرت٬ مجموعه ای پیچیده از درد٬ رعب٬ اندوه و انزجار از آنچه بشر می تواند باشد را در آدم زنده کند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طبقه بالایی این کنیسه اما &lt;A href=&quot;http://www.jewishmuseum.cz/en/a-ex-pinkasp.htm&quot;&gt;نقاشی های بچه های اردوگاه موقت ترزین&lt;/A&gt; را به نمایش گذاشته است. نقاشی هایی که از درون دو چمدان سیاهِ کهنه بیرون آمده و ترس٬ معصومیت و هزاران حس دیگر بچه های اردوگاه را در فاصله سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ نشان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 17:43:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مرگ</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;میان این همه کار و شلوغی این روزها، این که ایران به کجا می رود و چه می توان کرد و دلتنگی های بی سهم بودن و باری واقعی از موج حسی جامعه برنداشتن و همراهی نکردن ها و «چه کنم»ها و «چه باید کرد»ها، این دیگر خیلی سنگین بود. دلم خیلی گرفت. خیلی زیاد. چه قدر مرگ نزدیک آمده است و چه قدر کسانی هستند که من نزدیک دانسته ام، دوستشان داشته ام و عمریست از آن ها کاملا بی خبرم. آن قدر که حتا ندانم که بیماری سنگینی بوده و مرگ داشته دور و برش پرسه پرسه می زده است. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;از رفتن &lt;a href=&quot;http://hejazi.persianblog.ir/&quot;&gt;فرامرز حجازی&lt;/a&gt; خواندم. صدایش و تند سخن گفتنش و لحن شعر خواندنش و لهجه خراسانی اش در خاطرم هست. یادگار کوتاه مدتی که به گروه شعر دانشگاه می رفتم. چه دورم و معلوم نیست که کدام یک از آن ها که دورتر یا نزدیک تر دوستشان داشته ام الان خوشحالند و کدام ها دارند درد می کشند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 21:26:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبز</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به میرحسین موسوی فکر می کنم و &lt;A href=&quot;http://www.peakovsky.com/archive/2009/06/002699.php&quot;&gt;پست میرزا&lt;/A&gt; سبب شد برای چندمین بار تکه هایی از&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=xkpA3Eb7OaI&amp;feature=PlayList&amp;p=0E7C6826389088D3&amp;index=0&amp;playnext=1&quot;&gt; فیلم مستند اول موسوی&lt;/A&gt; رو ببینم. من هم درست همون جمله رو دوس داشتم. همون جمله «...لحظاتی داشتيم که توانستيم آن جامعه آرمانی را، حداقل امکان‌پذيری‌اش را لمس کنيم...»...  صفا و راستیِ خوبی تو جمله است. حسی که سنگ های کف رودخونه دیده می شه. گیرم رودخونه درست همون مسیری رو نره که من می خوام. خیلی وقته بر این گمانم که من ساز خودم رو می زنم و این ممکنه هماهنگ با هیچ ارکستری نباشه. مهم هم نیس. من لازم نیس همیشه با همه همساز باشم. همین که بتونم تفاوت رو بپذیرم و محترم بشمارم کافیه. این مرد مومنه و مومن بودنش به چشم من واقعی میاد. تفاوت رو درک می کنه. فرهنگی است و من بر این باورم که مردم رو دوس داره. گرچه زبان پرمدعایی نداره. این آخرین چیز در چشم من از آدمای سخنور ارجمندترش می کنه. گمون می کنم که وقتی قدرت کلام خوبی داری، می تونی به خوبی با سفسطه چیزا رو دور بزنی. این عدم تکیه به قدرت سخنوری، حس این که موجود عملگراتر و راستگوتری رو در برابر چشمان خودم می بینم، در من پررنگ می کنه. نمی دونم شاید تمام این ها ناشی از علاقه دیرین من به راستی است. صفت دردناکی است. راست می گم. با خودت صادق بودن از همه اش دردناک تره. یهو می بینی که از تمام دست و پات داره خون میاد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که گمونم هیچ وقت کسی رو در فضای سیاسیمون، چشم هاش رو، صفای حرف زدنش رو و فروتنی اش رو  این قدر دوست نداشته ام و این قدر بهش حس حرمت نکرده ام. با این که از این آقا همفکرتر با خودم زیاد دیده ام. دوس دارم دورانش رو ببینم. دوس دارم بتونم در دورانش تو ایران کار کنم و خیلی چیزای دیگه. امیدوارم بیاد و روزهای خوبی پیش رو داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. این &lt;A href=&quot;http://mimn.blogspot.com/2009/06/blog-post.html&quot;&gt;پست قدیمی تر میم نون&lt;/A&gt; هم خیلی خوبه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 10:12:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرّ بزرگ</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این &lt;A href=&quot;http://alef.ir/1388/content/view/47268/&quot;&gt;مستند دوم&lt;/A&gt; می خواهد مثلا نشان دهد که حتا اقلیت های مذهبی، اقوام مختلف ایرانی، ایرانی های مقیم خارج و مردم ایران از تیپ ها و طبقات مختلف هم از احمدی نژاد راضی هستند. آخرش شاهکاره که کنار باغچه&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;ی خونه اش علف هرز رو نشون می ده و با ریحون مقایسه اش می کنه و می گه که خودش رو به سبزی واقعی شبیه می کنه ولی ریحون نیس، با این که تشخیصش سخته! هوشش هم کم نیس. تمام چیزهایی که نشانه می ره به میرحسین مربوطه. خوب بو کشیده که کی به واقع رقیبشه و این ملغمه بدرنگ و بوی در هم پیچیده رو به خوبی به جای دسته گل داره به مردم قالب می کنه. حیدربابا هم می خونه، یعنی درست همون کاری که میرحسین تو مستند اول تو جمع مردم آدربایجان می کنه. حتا شعر مشابهی هم گذاشته. این یکی گمونم قرار بوده حس میهن پرستی/ملی گرایی رو بیدار کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم از دست این موجود به کجا میشه پناه برد...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 00:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>
 
&lt;p&gt;الان سری به وبلاگ &lt;a href=&quot;http://blog.maryammomeni.com/2009/05/post_701.html&quot;&gt;مریم&lt;/a&gt; زدم و دیدم در احترام به «رضا سیدحسینی» نوشته و گمانم به همان رفت که گمان همه خوانندگان احتمالی این سطور تا همین جای نوشته رفته است و البته این  شاید از بدعادتی ما باشد که همه احترام ها همزمان با مرگ یا اتفاق ناگوار دیگری ابراز می شود. شاید هم ناگزیری دنیای کنونی مان است که انسان ها تنها در جریان بزرگ ترین اتفاق هاست که در ذهنمان زنده می شوند، راه می افتند و لا به لای حروف جاری می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوانده بودم که بستری است و بستری شدن را که با سن زیاد ترکیب کنی، مرگ چندان دور نمی نماید... یاد دو جلد مکاتب ادبی افتادم که پارسال مشهد خریدم و با پست مطبوعات فرستادم و هنوز دارد آنجا در کتابخانه  خاک می خورد و یاد این که حضور چه تعداد انسان بزرگ را در سایه غفلت ها ندیده گذاشته ام و این احساس غریب که بعضی ها جوری فکر کرده اند یا جهان را به شکلی دیده اند، که شاید اگر با آنها برخورد کنی، چیزهایی در زندگیت از همان لحظه تغییر کند.   &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کلاس از تراژدی می خواندیم که در زمانی کوتاه اوج می گیرد و فضای ذهن و حس را با شدت خویش وارد تجربه ای تازه می کند. یعنی با قرار گرفتن در موقعیتی شدید و تازه، به درک و حس متفاوتی می رسی و هدف این بوده که فضایلی در انسان ها تقویت شود که البته این واژه ی «فضیلت» در آلمانی کمی دور و غریب می نماید و در بررسی متون کلاسیک به میان می آید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من به این فکر می کردم که مرگ از این منظر به یک تراژدی جاودانه می ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 07:41:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عدالت </title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت است. سخت است که بخواهی خیلی عادل باشی. وقتی این عدالت را در حضور دیگران برای خودت اجرا می کنی و وقتی به آسانی به گناهانت اعتراف می کنی، دیگران بر تو دلیر می شوند. باید همیشه حاشا کنی. باید در تمام دعواهای کوچک و بزرگ تمام تقصیرها را بر گردن دیگران بیاندازی و پافشاری کنی که تو سپیدجامه ای مقدّس هستی که از ازل بی گناه بوده ای و تا به ابد نیز چنین خواهی ماند. تنها این گونه است که پناهی برایت می مانَد. بهتر است دادگاه ها را در ذهن خویش برگزار کنی و پرونده را به محکمه قاضیان بی نام و نشانی که از عدالتشان چیزی بر کسی معلوم نیست نکشانی. پس کِی آدم می  شوی؟ در آستانه سی سالگی ایستاده ای...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 11:28:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز</title>
<link>http://yeganehkh.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندان مناسبتی ندارد. دیدم به هر حال نوروز است، گفتم اسم پست را بگذارم نوروز. خیلی دنبال ضبط و ربط نگرد امّا، چون این نوروز اصلاً به نوروزهای همیشگی نمی ماند. دم سال تحویل برای اولین بار در این سال ها سرِ کار بودم. صبح با رییس اصلی و رییس خودم جلسه بود. حسین بعد از ظهر باید کارش را ارائه می داد و محبوبه هم در حال حاضر کردنِ یک ارائه ی ۴۵ دقیقه ای به عنوان سخنران مدعو برای &lt;A href=&quot;http://www.dpg-physik.de/index.html&quot;&gt;جامعه فیزیکی آلمان&lt;/A&gt; که از فردا دوستان فیزیکدان دور و بر همه برایش عازم درزدن (Dresden) (گمانم البته در فارسی درسدن تلفظش می کردند!) هستند. خلاصه سال تحویل از موسسه خودم که در دو قدمی موسسه حسین و محبوبه است و من فاصله اش را گهگاه در روز چند باری می پیمایم، رفتم پیش آن ها که کمی عیدبازی کنیم، امّا نه کانال تلویزیونی بود و نه یا مقلب القلوب زنده ای و تنها تلاشمان یافتن همان آهنگ دهل و سرنای معمول روی یوتیوب بود. خلاصه یک چیزی همان حوالی زمانی ۱۲ و ۴۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه به همدیگر تبریک گفتیم و هرکسی برگشت سرِ کار و زندگیش. حرکت نیمچه ابتکاری من هم فرستادن ایمیل جمعی به عده ای از همکاران شرکت بود و گفتن این که برای ما آغاز سال نو در تقویم  ایرانی است و برای شما هم آغاز بهار و مبارک است و از این حرف ها... دو سه ساعت دیگری هم سر کار بودم و بعد برگشتم خانه و بین راه سنبلکِ نیمه غنچه ای از بازار گلِ معمول عصرهای شهر خریدم و دسته ای هم لاله سوسنی رنگ. دو سه ساعتی بیشتر زمان نماند تا مهمان ها با سبزی پلو  و ماهی هاشان و قرمه سبزیشان سر برسند که آن هم به رفت و روبی تند و تیز و چیدن هفت سینی دیرهنگام گذشت. نمایندگی یکی دو تا از سین ها را هم به چیزهای دیگری سپردیم؛ از جمله این که نقش سنجدها را عناب ها به عهده گرفتند و گرد لیمو هم نشست جای سماق. البته برای این که صداقت خود را نشان داده باشیم، پلاکاردَکی هم جور کردیم  و حقیقت را نوشتیم تا احیاناً سنجد و سماق ندیده ای را به اشتباه نیاندازیم. سمنو را هم که طبیعتاً کسی انتظار ندارد در هفت سین های شهر کوچکی در شرق آلمان پیدا کند... خلاصه این بود دیروزِ ما که شب هنگام پر شد از هیاهوی مهمانان و لذّت سپسینِ کمانچه نوازیِ رفیق تازه ی دوست داشتنی مان و بازی جمعی و گم شد در خوابی دیروقت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 20:51:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yeganehkh&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>yeganehkh</dc:creator>
<guid>http://yeganehkh.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
