به میرحسین موسوی فکر می کنم و پست میرزا سبب شد برای چندمین بار تکه هایی از فیلم مستند اول موسوی رو ببینم. من هم درست همون جمله رو دوس داشتم. همون جمله «...لحظاتی داشتيم که توانستيم آن جامعه آرمانی را، حداقل امکانپذيریاش را لمس کنيم...»... صفا و راستیِ خوبی تو جمله است. حسی که سنگ های کف رودخونه دیده می شه. گیرم رودخونه درست همون مسیری رو نره که من می خوام. خیلی وقته بر این گمانم که من ساز خودم رو می زنم و این ممکنه هماهنگ با هیچ ارکستری نباشه. مهم هم نیس. من لازم نیس همیشه با همه همساز باشم. همین که بتونم تفاوت رو بپذیرم و محترم بشمارم کافیه. این مرد مومنه و مومن بودنش به چشم من واقعی میاد. تفاوت رو درک می کنه. فرهنگی است و من بر این باورم که مردم رو دوس داره. گرچه زبان پرمدعایی نداره. این آخرین چیز در چشم من از آدمای سخنور ارجمندترش می کنه. گمون می کنم که وقتی قدرت کلام خوبی داری، می تونی به خوبی با سفسطه چیزا رو دور بزنی. این عدم تکیه به قدرت سخنوری، حس این که موجود عملگراتر و راستگوتری رو در برابر چشمان خودم می بینم، در من پررنگ می کنه. نمی دونم شاید تمام این ها ناشی از علاقه دیرین من به راستی است. صفت دردناکی است. راست می گم. با خودت صادق بودن از همه اش دردناک تره. یهو می بینی که از تمام دست و پات داره خون میاد...
خلاصه که گمونم هیچ وقت کسی رو در فضای سیاسیمون، چشم هاش رو، صفای حرف زدنش رو و فروتنی اش رو این قدر دوست نداشته ام و این قدر بهش حس حرمت نکرده ام. با این که از این آقا همفکرتر با خودم زیاد دیده ام. دوس دارم دورانش رو ببینم. دوس دارم بتونم در دورانش تو ایران کار کنم و خیلی چیزای دیگه. امیدوارم بیاد و روزهای خوبی پیش رو داشته باشیم.
پ.ن. این پست قدیمی تر میم نون هم خیلی خوبه.