در بازوانِ من ،
به شبگیر،
لبخند می زدی
در خواب.
(و چهره ی بهاری ات
آرامشِ بهشتِ خدا را داشت
در سایه های روشنِ مهتاب.)
بنگر که آفتابگردان ها،
از همه سو،
رو سوی شادی ی شکفته ی من
برمی گردانند:
از من طلوع کرد
امروز
آفتاب.
اسماعیل خویی
این یکی شعر را هم خیلی زیبا یافتم. نتوانستم جلو خودم را بگیرم و اینجا نگذارمش. تازه شاید این اوّل ماجرا باشد و راستی که هنوز هم عاشقانه ها در چشم من زیباترین ها هستند.
RSS