در کافه نشسته بودیم. در کافه کوچکی در چند قدمی خانه که به تازگی شده پاتوقمان. به شکلات داغ خوشمزه اش شهرت دارد انگار و به نوعی چایخانه - قهوه خانه است. کتابچه کوچکی حاوی توصیف چای ملل مختلف به همراه فهرست قیمت روی تمام میزهاست و در پشت پیشخوان تا نزدیک سقف قوطی های یک شکل طلایی رنگِ چای روی هم انباشته است. به دلیل نزدیکی به دانشگاه، فضایی به نسبت دانشجویی دارد... نوشیدنی هایمان روی میز بود و با حسین به تخته بازی کردن مشغول بودیم. یک گروه چند نفره وارد شد و آقایی از میان جمع به ما نزدیک شد تا خواهش کند اگر ممکن است میز خود را عوض کنیم، تا آنها بتوانند سه میز کنار هم را بگیرند و از هم دور نیفتند. ما هم با دو سه بار گام برداشتن های کوتاه تا میز تک افتاده دیگری، بند و بساط نوشیدنی و تخته و چوب شور را جا به جا کردیم.
مدتی از دست آخر بازی کردنمان می گذشت... گرم صحبت بودیم که دختر پیش خدمت، که به نظر از اهالی جنوب اروپا می رسید و واژه های آلمانی اش را با تکیه های متفاوتی ادا می کرد، نزدیک شد، فنجان دهان گشاد سپیدی بر روی میز گذاشت و گفت که گروه تازه وارد مایلند ما را به چای مهمان کنند. رفت و لحظه ای بعد با دو قوری کوچک سنگی چای سبز با عطر میوه ای که چنان که می گفت انتخابِ خودش بود، بازگشت. به سمت میز سابق سری چرخاندم و تشکر کوچکی کردم. کمی بیشتر در کافه ماندیم. از چای و رفتار آدمی زاد سخن گفتیم و از رنگ های روشنی که در فضا شناورند و گاه به آرامی به سوی انسان جاری می شوند...