احساس کردم لازم است کمی حس خودم را درباره "حرکت های به شدت رو به بیرون" توضیح بدهم. گمانم طبق معمول من تعبیری به اصطلاح "من درآوردی" به کار برده ام که کس دیگری آن طور که باید منظورم را درک نمی کند. این را از نظر دوستان متوجه می شوم... شاید لازم باشد بیانم را تصحیح کنم: خیلی از چیزها رو به بیرونند. هر آفرینش هنری گشایشی از درون هنرمند به بیرون است. گاه که بسیار آرمانی نگاه می کنم، در چشمم در ناب ترین شکلش شبیه انفجاری ناگزیر است که بعد دستی به سر و گوشش می کشی، و البته شاید هم نکشی، و می گذاری جلو چشم دیگران ... احساسم این است که خیلی از آفرینش ها، جنبش ها، حرف زدن ها تنها تمایلی بدوی هستند برای خود را، حالا این خود هرچه باشد، بیرون ریختن ... خیلی وقت ها آدم ها به سطحی ترین لایه ماجرا نگاه می کنند و حرکت خود را آغاز می کنند. خیلی وقت ها بدون آن که نگاه کنند، آغاز می کنند و گمان می کنند مهم است که به شکلی کاری کرد؛ حال آن که گاه "بسیاری از کاری نکردن ها" ارزشمندتر از "هر کاری کردن" است. دست کم محصول نادانی ها و کمبودها فقط نزد خود آدم می ماند و غوغایی به غوغاهای جهان نمی افزاید. کمی شکیبایی میوه وجود انسان را پخته تر می کند. به جای مدام آفریدن و "هر چیزی آفریدن" زمانی هم برای کسب کردن و بزرگ شدن صرف می شود. این نخستین تمایل انسانی به بیان شدن، دیده شدن، مهم بودن و مورد تمجید قرار گرفتن ... می تواند خود مانعی برای بالیدن باشد. این چیزی است که من در زندگی نه چندان بلندم مکرر تجربه اش کرده ام. و البته می دانم که مقداری از همین چیزها که نام برده ام برای زندگی ضروری است. این که بی نیاز دیگران و خواندن هاشان و تعریف و تمجیدهاشان باشی، کمی آرمانی و کمی شدید به نظر می رسد و همین است که می گویم "سخت می گیرم" و البته اگر همیشه سخت می گرفتم، نوشتنم را دوباره در این صفحه از سر نگرفته بودم ...
آدم هایی هستند، یا بوده اند، که به پندار من سرشان گرم آفرینششان بوده و کمی از آنچه هیاهوی بیهوده است فاصله داشته اند. یادم است از دوم دبیرستان شاملو شد کسی که تشنگی شعر مرا سیراب می کرد. کسی که شاید به هیجان طلبی آن زمانی روحم نیز به خوبی سازگار می شد ... یادم است که این گفته شاملو را درباره سهراب سپهری بسیار دوست داشتم که : "زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه آب را گل نكنيد!"... گذشت تا به اینجا رسیدم که فکر کنم که برخی از لایه های درونی تر حرف می زنند، درد را در لایه های درونی تر می جویند و ژرف تر در اطرافشان می نگرند و البته اگر تمام حرفهایت پر از کنایه و نقد مستقیم فضای اطرافت نیست، نمی توان به راحتی گمان برد که دل نگران اوضاع زمانه هم نیستی. چیزی که خود شاملو بعدها بهتر می گوید که: "من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند..."
شعر را با سوز و گداز خواندن هم نقل همین ماجراست. من فکر نمی کنم که شاعر چیزی را پنهان می کند، که اگر قرار بر پنهان کردن بود، نباید از ابتدا به زبان می آمد. اتفاقا بر این باورم که کاملا صادق است و در اوج صداقت، نمی توان " انسان پوک... انسان پوک پر از اعتماد... نگاه کن که دندان هایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند..."* را با لحنی پر اوج و فرود خواند. خواندن چنین جملاتی تنها با لحنی یکنواخت و تا حدی بی تفاوت است که به نظر از دل برآمده و واقعی خواهد رسید...
------------------------------------
*از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"