تبليغاتX
ری را صدا می آید امشب! - فروغ

 

همیشه فروغ فرخ زاد را بسیار و بسیار دوست داشته ام. پس از برخورد تقریبا تصادفی من با سهراب سپهری، به عنوان نخستین شاعر نوپردازی که شناختم، فروغ دومین کسی بود که از میان جُنگ های ادبی مدرسه برای اولین بار شنیدمش و بعد آمد و بی آن که ادعایی داشته باشد بر بستر سال های آخر راهنمایی و اوایل دبیرستان من جاری شد. "بی آن که ادعایی داشته باشد"، شاید این روشن ترین ویژگی اوست در ذهن من، پشتیبان هیچ فکر و ایدئولوژی و رنگ و بوی خاصی نبودن و مشت خود را آشکارا برای هیچ کدام از این چیزهایی که با باد می آیند و اغلب با باد می روند، در هوا تکان ندادن، کمی سنگین تر بودن و کمی در میان "ریشه ها" زیستن...

 

"...من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست

که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند..."۱ 

 

انگار پر از آرامشی افسرده است. تصویرم گاهی این است: به تمامی خالی، آن قدر که تمام دویدن های ظاهری مان و "شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" ۲ و مبارزه کردن ها و ... به شدت پوچ می نماید. که این ها همه رو به بیرون است، حال آن که در درون هیچ صدایی نیست...

 

"...افسوس من مرده ام

و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بی هوده است..."۳ 

 

یادم است نخستین بار که صدایش را می شنیدم که خودش شعرهایش را می خواند، می اندیشیدم که چه بی حس می خوانَد و احساسم این بود که خواننده خوبی برای اشعارش نیست. اما مدتهاست که درست عکس این فکر می کنم. حس می کنم که اگر قرار بود با هیجان و سوز و گداز و فوران احساسات بخواند، یعنی اگر می توانست این طور بخواند که احتمالا کس دیگری بود. کسی نبود که در زمان گرفتن جایزه اش از جشنواره اوبرهاوزن آلمان، حس فرار بکند و به شدت نگران گل های آفتابگردانش باشد۴؛ و کسی نبود که به جای پیش رفتن یا به عقب برگشتن، فقط بخواهد با تمام آنچه که دارد فرو رود و برود جایی که "...ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد"۴... اگر جز این می خواند، آدم دیگری بود که شعار می داد و پرچم ایدئولوژی و اندیشه ای را مانند هزاران تن دیگر به دوش می کشید... خسته ام... امروز خیلی تصادفی برخوردم به فیلم خاکسپاری فروغ، دلتنگ شدم. دلتنگ آدم هایی این چنینی. با صدایی همین اندازه بی ادعا و محزون. با چشمانی که چیزهایی را که در جاهایی نیست، خوب می بیند...

 

فکر می کنم که اگر زنده بود، وبلاگ نمی نوشت. سخت که می گیرم وبلاگ هم در چشمم یکی از همان حرکت های به شدت رو به بیرون است با پتانسیل های مشابه... می دانم سخت می گیرم...

 

 

---------------------------------------------

۱- از "پنجره"- دفتر "تولدی دیگر"

۲- از "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."

۳- از "دیدار در شب"- دفتر "تولدی دیگر"

۴- از "در غروبی ابدی"- دکتر بهروز جلالی- نشر مروارید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:4  توسط یگانه  |