۲- لاکپشت ها، انسانها و سنگها (از مردمان نوپ، نیجریه)
خداوند لاکپشت، انسانها و سنگها را آفرید. از هرکدام نر و ماده. خدا به لاکپشت ها و انسانها زندگی داد، اما به سنگها نه. هیچیک نمیتوانستند فرزند داشتهباشند، و زمانی که پیر میشدند، نمیمردند بلکه از نو جوان میشدند!
اما لاکپشت آرزو کرد که فرزند داشتهباشد و نزد خدا رفت. اما خدا گفت: "من به تو زندگی دادهام، ولی به تو اجازه ندادهام که فرزند داشتهباشی."
اما لاکپشت دیگربار پیش خدا آمد تا خواهش کند و در نهایت خدا گفت:
"تو همیشه برای درخواست فرزند میآیی. آیا درک میکنی که اگر جانداران چندین فرزند داشتهباشند، باید بمیرند؟"
لاکپشت اما گفت: "بگذار فرزندانم را ببینم و سپس بمیرم." و خدا آرزویش را برآورده کرد.
وقتی انسان دید که لاکپشت فرزند دارد، او هم فرزند خواست. خدا به انسان هشدار داد، چنان که به لاکپشت داده بود، که باید بمیرد. اما انسان گفت: "بگذار فرزندانم را ببینم و سپس بمیرم."
اینگونه شد که مرگ و فرزندان به جهان آمدند.
تنها سنگها نخواستند که فرزندانی داشتهباشند، و چنین است که هرگز نمیمیرند.
(ادامه دارد...)
این ترم یک درس برداشتهام از دانشکدهی قومشناسی به نام مذهب در آفریقا. اما هرقدر هم که بخواهم منطقی و علمی با موضوع برخورد کنم، نمیشود بعضی چیزها را نادیده گرفت. مثلا دیروز داشتیم چهار افسانهی آفرینش از ملتهای مختلف آفریقا را برای بررسی جهانبینیشان و مقایسهی افسانهها با داستان آفرینش در مسیحیت میخواندیم و من غرق شدم. حتا لحظاتی اشک در چشمانم جمع شدهبود و سر آخر که نظرمان را میپرسید، گفتم که خیلی شاعرانه بودند.
این همه را به هم بافتم که بگویم وسوسه ترجمه و گذاشتنشان در اینجا رهایم نمیکند. منبع دقیق را نمیدانم. داستانها را از انگلیسی ترجمه میکنم و سعی میکنم به متنی که دارم وفادار باشم. امیدوارم در زبان من از شاعرانگیشان کم نشود و البته امیدوارم غوطه خوردن دوباره میان معصومیت انسان کمی از افسردگی امروزم کم کند:
۱- چگونه جهان از قطرهای شیر آفریدهشد (از مردمان فولانی، مالی)
در آغاز قطرهی بزرگی از شیر بود
بعد دونداری (خدا) آمد و او سنگ را آفرید.
بعد سنگ آهن را آفرید؛
و آهن آتش را آفرید؛
و آتش آب را آفرید؛
و آب هوا را آفرید.
دونداری برای بار دوم فرود آمد و پنج عنصر را برگرفت و به هیات انسان درآورد.
اما انسان مغرور بود.
پس دونداری کوری را آفرید و کوری بر انسان چیره شد.
اما وقتی کوری بسیار مغرور شد،
دونداری خواب را آفرید، و خواب بر کوری چیره شد؛
اما وقتی خواب بسیار مغرور شد،
دونداری نگرانی را آفرید، و نگرانی بر خواب چیره شد.
اما وقتی نگرانی بسیار مغرور شد،
دونداری مرگ را آفرید، و مرگ بر خواب چیره شد.
و وقتی مرگ بسیار مغرور شد،
دونداری برای بار سوم فرود آمد،
و او مانند گونو، وجود ابدی، آمد
و گونو بر مرگ چیره شد.
(...ادامه دارد)
ملت ها روایت های بعضا مشابهی دارند. سوار تاکسی شده بودم تا گربه را از پیش دامپزشک به خانه بیاورم و البته گربه در آغوشم بود چون هنوز سبدی برایش نخریده بودم. راننده می گفت که گربه ام Glückkatze (گربه ی شانس) است چون سه رنگ دارد. جالب است که من این توصیف را پیش از این تنها در شهر گربه ها یا همان یزد خودمان شنیده بودم. این که سه رنگ بودن گربه ویژگی خاصی به حساب بیاید. یزدی ها می گویند که گربه سه رنگ معمولا ماده است و اگر گربه سه رنگ نری بیاید به خانه، پول یا به نوعی شانس می آورد.
حالا دست و پای این گربه نر ما که سفید و ببری است و لکه هایی از حنایی با خود دارد، دیشب در گردش شبانه اش بر روی چمن های خیس کمی سبز هم شده. نمی دانم این رنگ جدید چیزی به شانس ما یا پولمان اضافه می کند یا نه!!!
درباره ی مشکلات دسترسی فلسطینی ها به آب می خواندم و یاد تصویری افتادم که نخستین بار دو سال پیش از دیوارکشی و حریم سازی میان اسراییلی ها و فلسطینی ها دیده بودم. گمانم تا اوایل ماه اوت امسال که به پراگ سفر کردیم، تصویر درست و حسابی از یهودی ها، آیین هایشان و آنچه بر این مردم در طول سالیان گذشته نداشتم. نمی دانستم که در طول قرن ها همیشه در گتوها زندگی می کرده اند و باید مدام خود را از مسیحیان متمایز می کرده اند و در انتخاب حرفه آزاد نبوده اند و این که در آن سرزمین تازه در قرن نوزدهم به حقوق برابر می رسند که البته نفرت از یهودی ها به پایان نمی رسد و در شکل های مختلف یهودی ستیزی به حیاتش ادامه می دهد.
تصور می کردم که می توانند نسبت به مردمان دیگر حس ناامنی و کینه کرده باشند و به این فکر می کردم که چطور حس در اقلیت بودن و متفاوت بودن همچون زخمی کهنه همراهی شان کرده است و در یهودی کشی دهشتناک نازی ها از اوج خویش نیز بر گذشته است. و حالا می بینیم که اسراییل با قساوت فلسطینی ها را در گتوهایِ مشابهی قرار داده است. تصویر بیرونی من ورای بستر سیاسی ماجرا٬ شبیه شکلی از انتقام جویی تاریخی است. انتقام جویی ای که البته شاید مهم نیست که از چه کسی و در چه زمانی دارد صورت می گیرد. انگار زخمی کهنه است که سر باز کرده است...
در پراگ کنیسه ای است نه چندان بزرگ بدون اشیا٬ که روی دیوارهای سفیدش در طبقه همکف و نیم طبقه بالایی نام فامیل خاندان های کشته شده با رنگ قرمز و در پی آن نام کوچک تمام اعضای کشته شده ی آن خاندان با سال تولد و مرگشان به رنگِ سیاه آمده است. نمی توانستی نلرزی. هزاران نام دیوارها را مثل روزنامه ای با خطوط ریز پوشانده بودند و جز این نام ها هیچ نبود. و البته گمان نمی کنم چیز دیگری می توانست به این قدرت٬ مجموعه ای پیچیده از درد٬ رعب٬ اندوه و انزجار از آنچه بشر می تواند باشد را در آدم زنده کند...
طبقه بالایی این کنیسه اما نقاشی های بچه های اردوگاه موقت ترزین را به نمایش گذاشته است. نقاشی هایی که از درون دو چمدان سیاهِ کهنه بیرون آمده و ترس٬ معصومیت و هزاران حس دیگر بچه های اردوگاه را در فاصله سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ نشان می دهد.