میان این همه کار و شلوغی این روزها، این که ایران به کجا می رود و چه می توان کرد و دلتنگی های بی سهم بودن و باری واقعی از موج حسی جامعه برنداشتن و همراهی نکردن ها و «چه کنم»ها و «چه باید کرد»ها، این دیگر خیلی سنگین بود. دلم خیلی گرفت. خیلی زیاد. چه قدر مرگ نزدیک آمده است و چه قدر کسانی هستند که من نزدیک دانسته ام، دوستشان داشته ام و عمریست از آن ها کاملا بی خبرم. آن قدر که حتا ندانم که بیماری سنگینی بوده و مرگ داشته دور و برش پرسه پرسه می زده است.
از رفتن فرامرز حجازی خواندم. صدایش و تند سخن گفتنش و لحن شعر خواندنش و لهجه خراسانی اش در خاطرم هست. یادگار کوتاه مدتی که به گروه شعر دانشگاه می رفتم. چه دورم و معلوم نیست که کدام یک از آن ها که دورتر یا نزدیک تر دوستشان داشته ام الان خوشحالند و کدام ها دارند درد می کشند.