تبليغاتX
ری را صدا می آید امشب!
 

الان سری به وبلاگ مریم زدم و دیدم در احترام به «رضا سیدحسینی» نوشته و گمانم به همان رفت که گمان همه خوانندگان احتمالی این سطور تا همین جای نوشته رفته است و البته این  شاید از بدعادتی ما باشد که همه احترام ها همزمان با مرگ یا اتفاق ناگوار دیگری ابراز می شود. شاید هم ناگزیری دنیای کنونی مان است که انسان ها تنها در جریان بزرگ ترین اتفاق هاست که در ذهنمان زنده می شوند، راه می افتند و لا به لای حروف جاری می شوند.

خوانده بودم که بستری است و بستری شدن را که با سن زیاد ترکیب کنی، مرگ چندان دور نمی نماید... یاد دو جلد مکاتب ادبی افتادم که پارسال مشهد خریدم و با پست مطبوعات فرستادم و هنوز دارد آنجا در کتابخانه  خاک می خورد و یاد این که حضور چه تعداد انسان بزرگ را در سایه غفلت ها ندیده گذاشته ام و این احساس غریب که بعضی ها جوری فکر کرده اند یا جهان را به شکلی دیده اند، که شاید اگر با آنها برخورد کنی، چیزهایی در زندگیت از همان لحظه تغییر کند.  

در کلاس از تراژدی می خواندیم که در زمانی کوتاه اوج می گیرد و فضای ذهن و حس را با شدت خویش وارد تجربه ای تازه می کند. یعنی با قرار گرفتن در موقعیتی شدید و تازه، به درک و حس متفاوتی می رسی و هدف این بوده که فضایلی در انسان ها تقویت شود که البته این واژه ی «فضیلت» در آلمانی کمی دور و غریب می نماید و در بررسی متون کلاسیک به میان می آید.

و من به این فکر می کردم که مرگ از این منظر به یک تراژدی جاودانه می ماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:42  توسط یگانه  |