سخت است. سخت است که بخواهی خیلی عادل باشی. وقتی این عدالت را در حضور دیگران برای خودت اجرا می کنی و وقتی به آسانی به گناهانت اعتراف می کنی، دیگران بر تو دلیر می شوند. باید همیشه حاشا کنی. باید در تمام دعواهای کوچک و بزرگ تمام تقصیرها را بر گردن دیگران بیاندازی و پافشاری کنی که تو سپیدجامه ای مقدّس هستی که از ازل بی گناه بوده ای و تا به ابد نیز چنین خواهی ماند. تنها این گونه است که پناهی برایت می مانَد. بهتر است دادگاه ها را در ذهن خویش برگزار کنی و پرونده را به محکمه قاضیان بی نام و نشانی که از عدالتشان چیزی بر کسی معلوم نیست نکشانی. پس کِی آدم می شوی؟ در آستانه سی سالگی ایستاده ای...
چندان مناسبتی ندارد. دیدم به هر حال نوروز است، گفتم اسم پست را بگذارم نوروز. خیلی دنبال ضبط و ربط نگرد امّا، چون این نوروز اصلاً به نوروزهای همیشگی نمی ماند. دم سال تحویل برای اولین بار در این سال ها سرِ کار بودم. صبح با رییس اصلی و رییس خودم جلسه بود. حسین بعد از ظهر باید کارش را ارائه می داد و محبوبه هم در حال حاضر کردنِ یک ارائه ی ۴۵ دقیقه ای به عنوان سخنران مدعو برای جامعه فیزیکی آلمان که از فردا دوستان فیزیکدان دور و بر همه برایش عازم درزدن (Dresden) (گمانم البته در فارسی درسدن تلفظش می کردند!) هستند. خلاصه سال تحویل از موسسه خودم که در دو قدمی موسسه حسین و محبوبه است و من فاصله اش را گهگاه در روز چند باری می پیمایم، رفتم پیش آن ها که کمی عیدبازی کنیم، امّا نه کانال تلویزیونی بود و نه یا مقلب القلوب زنده ای و تنها تلاشمان یافتن همان آهنگ دهل و سرنای معمول روی یوتیوب بود. خلاصه یک چیزی همان حوالی زمانی ۱۲ و ۴۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه به همدیگر تبریک گفتیم و هرکسی برگشت سرِ کار و زندگیش. حرکت نیمچه ابتکاری من هم فرستادن ایمیل جمعی به عده ای از همکاران شرکت بود و گفتن این که برای ما آغاز سال نو در تقویم ایرانی است و برای شما هم آغاز بهار و مبارک است و از این حرف ها... دو سه ساعت دیگری هم سر کار بودم و بعد برگشتم خانه و بین راه سنبلکِ نیمه غنچه ای از بازار گلِ معمول عصرهای شهر خریدم و دسته ای هم لاله سوسنی رنگ. دو سه ساعتی بیشتر زمان نماند تا مهمان ها با سبزی پلو و ماهی هاشان و قرمه سبزیشان سر برسند که آن هم به رفت و روبی تند و تیز و چیدن هفت سینی دیرهنگام گذشت. نمایندگی یکی دو تا از سین ها را هم به چیزهای دیگری سپردیم؛ از جمله این که نقش سنجدها را عناب ها به عهده گرفتند و گرد لیمو هم نشست جای سماق. البته برای این که صداقت خود را نشان داده باشیم، پلاکاردَکی هم جور کردیم و حقیقت را نوشتیم تا احیاناً سنجد و سماق ندیده ای را به اشتباه نیاندازیم. سمنو را هم که طبیعتاً کسی انتظار ندارد در هفت سین های شهر کوچکی در شرق آلمان پیدا کند... خلاصه این بود دیروزِ ما که شب هنگام پر شد از هیاهوی مهمانان و لذّت سپسینِ کمانچه نوازیِ رفیق تازه ی دوست داشتنی مان و بازی جمعی و گم شد در خوابی دیروقت...