دختر دست های کوچک لرزانی دارد. صورتی سفید، کمی رنگ پریده و قد و قامتی کوتاه و کوچک . حسی غریب در حضورش است که از امروز می توانم آسان تر درونگرایی، حساسیت و خجالتی بودن نامش نهم. جَدَل یک ماه پیش من با همکارم، مسیر سخن گفتن را برایش هموار کرده بود. سخن گفتن از این که آلمانی زبان مشکلی است و سوء تفاهم ها آسان رخ می دهد تا رسیدن به جایی که اشک از چشم هایش جاری شود، صورت کوچکش در هم بپیچد و گلگون شود و از پرسشی بگوید که به سوء تفاهمی منجر شده ... و من مانند تمام همدلی های کوچکی که با دوستان قدیم کرده ام، بخواهم شانه هایش را بفشارم، نوازشش کنم و در قالب زبانی که همواره از مسیرهای پالایش ذهن و ذره بین های دستور زبان باید بگذرد، تک جملاتی بگویم که بر دل بنشیند و یا دست کم اندکی آرامش بخش باشد. دختر کمی نزدیک تر می شود، یعنی اصلا همین که با من از چیزی که آزرده اش کرده سخن می گوید، اشارتی از این نزدیک تر شدن است؛ آن هم در فضای فرهنگی که چون وطن من سفره دل ها به سهولت پهن نمی شود. اما پذیرش همدلی چندان برایش آسان نمی نماید، می گوید که باید خودش را جمع کند و سعی دارد اشک هایش را فرو خورَد ... و بعد می گوییم که روابط انسانی پیچیده است. می گویم که به واقع بسیار آسان تر است که با جانوران و گیاهان زندگی کنیم و می پرسم که آیا حیوان خانگی دارد؟ کارش را رها کرده و از نو اشکهایش جاری می شود و معلوم می شود که دو تا پرنده داشته که یکی از آنها به تازگی مرده و دیگری هم پیر و در آستانه مرگ است. خیلی دلگیر می شوم. مزه حیوان داشتن را چشیده ام. نمی پرسم که آیا تنهاست یا در کنار دوستی و خانواده ای زندگی می کند! دلبستگی غریبش به پرنده هایش، رنگ و رویش و لرزش دست هاش، سخت سخن گفتنش و هزار نشانه دیگر حکایت از آدم تنهایی دارد. شاید حتا از پیشامدهای ناخوشایندی در گذشته. نمی دانم.
روزنی باریک به درون کسی گشوده شده. چیزی که همواره مرا تا مدتی سرشار می کند. این که کسی بیاید و چیزی را از پشت قیل و قال و سخنان روزمره، از درونش، از جایی که انسانی شریف تر و راستگوتر نفس می کشد، نشانم دهد.... از حجم بیهودگی خسته ام. روشنی روز تا شب به هیاهو می گذرد. به دست و پنجه نرم کردن با آنچه از من نیست و با من نمی ماند، که روحم را شیار نمی زند و چیزی را ژرف تر نمی کند. انگار که بر روی آب شناوری و گاه گداری با دیگر جسدهای شناور هم کلام می شوی... و بعد که شب دامنش را می گسترد، اگر از پس جنب و جوش ها و مزخرفات تکرارشونده روزمره رمقی باقی باشد، کمی در خود فرو می روی و سعی می کنی عروسک های غرق شده ات را از ته آب بالا بکشی، دست و پاهایشان را دوباره بچسبانی و در آغوششان بکشی...
تصورش سخت است که انسان های اعصار دور پیرامون خود را چگونه می دیده اند. گمان می کنم در بهت و ترس زیادی بوده اند. دنیا برایشان جایی بوده پر از نیروهای ناشناخته، قلمرو خدایانی قهار که توفان ها و زمین لرزه ها و سیلاب ها را می آورده اند. دانش کنونی وجود نداشته و بشر هنوز نسبت به جهان اطرافش گستاخ نبوده است ...
در موزه های باستان شناسی، سیر پیشرفت انسان ها در ابزارسازی شگفت انگیز است. این که چگونه در ابتدا تنها کاسه های یک شکل و گود می ساخته اند و اشکال هندسی بدوی رویشان نقش می زده اند و بعد به مرور همه چیز دچار تنوع می شود و پای رنگ ها به میان می آید و نقش ها پیچیده می شود ... چیزی که از همه بیشتر مرا مجذوب می کند، میلی است که انسان به زیباسازی فضای زندگیش داشته، به کار کردن با ابزارهای زیبا و داشتن زیورآلات رنگارنگ. نگاه کنید به ماهی تابه های تمدن Cycladic در موزه ملی باستان شناسی آتن که ۳۰۰۰-۲۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده اند. این که چگونه بشر بر روی سطح بیرونی آن که به واقع اگر ماهی تابه باشد، بر روی آتش قرار می گرفته، نقش موج و کشتی و مارپیچ می کشیده:
![]()
و جهان بینی انسان های یونان باستان که پروانه را چون سمبلی از روح انسان نقش زده اند که پس از مرگ در ترازوی سنجش قرار می گیرد. نگرشی که قرن ها بعد مدام در ادیان مختلف و با رنگ و بوی مختلف خود را نموده است، در تمنای بشر برای درک هستی و کوشش برای معنا بخشیدن به آن.
![]()
و از همه معصومانه تر مجسمه ای بود که The Thinker نام داشت. مجسمه ای از دوران نوسنگی که اگر بپنداریم که به اندیشیدن مشغول است، به یقین کار سختی پیش رو داشته است. به گاهی که هنوز جهان تازه و چیزهای زیادی بی نام بوده است*! در توضیح مجسمه به خدایی در رابطه با باروری زمین نیز نسبتش داده اند. گرچه من هنوز هم دوست دارم یک انسان سردرگم ببینمش که در احوال جهان خیره است.
و راستی حیف است که آفرودیت را فراموش کنم:
![]()
* توصیف مارکز از جهان قصه اش در نخستین صفحه صد سال تنهایی
سونیون- معبد پوسیدون
![]()
پوسیدون (موزه ملی باستان شناسی-آتن)
موج با فواصلی منظم خود را به ساحل ماسه ای می کوبد... سه گوشی از طلا بر روی آب می درخشد. طلایی لرزان و درخشان که به قایق های بزرگ و کوچک آراسته است. ایزد دریا، پوسیدون، از بلندی مشرف به دریا نگاهبانی می کند. خورشید در اندیشه غروب رگه های تردید زرینش را مدام محوتر می نماید و خود را آرام آرام به گوشه آسمان می کشد. بادها شدیدتر می وزند و آب ها هر لحظه در ساحل پیش تر می آیند.ماسه ها هنوز تفته اند. آدم ها میان فیروزه و لاجورد و زر ناب شناورند و قطره های طلا از بر و بازوهاشان فرو می غلتد. ایزد دریا از میان معبد بی بامش، از لابه لای یکی بود و یکی نبود ستون های بلند نگاه آرامی به زیر می افکند. همه چیز مانند همیشه است و روز دیگری در حال فرو شدن...