وقتی سایه یک نوشته زمان درازی روی آدم سنگین می کند:
هی خارپشت کوچک
می بینی چه قدر همیشه سرد است!
دریغا که دوره غول های بزرگ گذشته
و یخ بندان ها چهره زمین را دگرگون ساخته
دریغا که تنها لاک پشت های کوچک مانده اند
و سوزی که تا بن استخوان می دود
دریغا که خداوندگار و عشق و آفتاب
همه یخ بسته
و قواره انسان بودن
بر اندام ها بزرگی می کند
کوچکی ات را
شکیبایی دمیدن خورشید درون نیست
و دست هات
به گاه پیکرتراشی رویاها می لرزد
ریسمان همه اعتمادهات پوسید
- می دانم
و ناگزیری تلخ از این سرما
که در آغوش خارپشت دیگری
سوز و ساز همیشه را مکرر کنی ...
۱۷ فروردین ۱۳۸۷