انحنای لبه دیوارها، طاق ها و پیچ و خم کوچه ها جای خود را به خطوط مستقیم و مسیرهای دراز بی شگفتی داده. دیوارکی نیست که به تاریکی پنهان باشد و چیزی را در زوایای تاریکش پنهان کند. آفتاب بر همه چیز و همه جا می تابد و زندگی به گستاخی زیر تابش بی پایان دانش، قانون و سخنان سرراست و بی ابهام عریان می شود.
همه چیز سبک و خوب است. هیچ معجزه ای در گوشه و کنار رخ نمی دهد. از کنار هم می گذریم، به هم لبخند می زنیم و روزهایی خوب تر را آرزو می کنیم...
بچه که بودم نسبت به این «بچه سیب زمینی» ها حس چندش آوری داشتم. انگار یک سری غول بالقوه اند و باید ازشون حذر کرد... یادمه وقتی مجبور می شدم سیب زمینی جوانه زده ای رو بیارم همیشه سعی می کردم دستم به بچه هاش نخوره... حدود سه هفته پیش بود که رفتم سراغ سیب زمینی هایی که ۴۵ روزی انتظار بازگشت ما را از ایران کشیده بودند و نخستین بار بود که حس کردم چیزی که می بینم چیزی غیر از تعدادی جوانه بد ترکیب است. انگار تمنای سیب زمینی است برای رستن و شیرین تر آن که هم زنده است و هم نیست. با خاک و ریشه اش پیوندی نیست، اما جوانه ها زنده اند و رشد می کنند... و بعد کَندن جوانه ها که به دُژخیمی می مانَد. به یاد صحنه ای از «آبی» کیشلوفسکی می افتم که ژولی بچه موش ها را در انباری کشف می کند و بچه موش ها درست مانند جوانه های سیب زمینی بی رنگ بودند و همان طور معصوم اما چندش انگیز... گرچه زنده بودنشان که در چشم جلوه می کند، حس دوست نداشتنی بودنشان می پرد، چونان که نوزاد زشتی را دیده باشی یا تصویر جنینی را... با ناخن هایم نقش گربه فیلم را برای جوانه ها بازی کردم و همه را در کیسه تفکیک «غیر پختنی ها» ریختم. خوشبختانه با فاصله یک روز وارد گل خانه کوچکمان شدند و چه شهوتی بود برای زندگی در همین موجودات کوچک نازیبا...
دیگر بقیه اش بدون شرح است!!!

