تبليغاتX
ری را صدا می آید امشب!
 

انحنای لبه دیوارها، طاق ها و پیچ و خم کوچه ها جای خود را به خطوط مستقیم و مسیرهای دراز بی شگفتی داده. دیوارکی نیست که به تاریکی پنهان باشد و چیزی را در زوایای تاریکش پنهان کند. آفتاب بر همه چیز و همه جا می تابد و زندگی به گستاخی زیر تابش بی پایان دانش، قانون و سخنان سرراست و بی ابهام عریان می شود.

همه چیز سبک و خوب است. هیچ معجزه ای در گوشه و کنار رخ نمی دهد. از کنار هم می گذریم، به هم لبخند می زنیم و روزهایی خوب تر را آرزو می کنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط یگانه  | 

 

... یادمان باشد فروغ مثل کسی است که از خانه بیرون می آید یا می رود بالای پشت بام و دنیا را تماشا می کند. پروین اعتصامی به نظر من شاعر خیلی بزرگی است ولی از خانه بیرون نمی آید.

مکاشفه در دو حالت رخ می دهد. در وجه فروغ فرخزاد این مکاشفه به صورت تماشای جهان است. کاملا بیرونی. به همین دلیل است که در شعرهای مهم بعدی اش "من" درونش تخفیف پیدا می کند. نمی گویم از یاد می رود. اما مکاشفه پروین اعتصامی اصلا از نوع و جنس دیگری است. او آدمی است که به حرکت مورچه ها، نخود و لوبیا و صحبت میان سیر و پیاز توجه می کند و این هم جهان شگفت انگیزی است. اگر شعر پروین درست خوانده شود آن وقت متوجه می شویم کسی که توی یک چاردیواری است چطور دیوارها را نگاه می کند، چطور آجرها را می شمرد و چطور نخود و لوبیای بی قابل، جایگاه سخن گفتن پیدا می کنند.

یکی از چیزهایی که به نظر من متاسفانه به نحو غیرمنصفانه ای صورت می گیرد این است که این دو شاعر را با هم مقایسه می کنند. انگار این دو در یک جهان واحد به سر می برند یا رقبای همدیگر هستند یا نظرهایشان به یک سو و سمت است، نه واقعا اینطوری نیست. قطعا پروین اعتصامی از محدوده خودش یک وسعت شگفت انگیزی می سازد و فروغ فرخزاد وسعت شگفت انگیز جهان اطراف را با جان و من خودش همراه می کند و چیز فوق العاده ای می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:42  توسط یگانه  | 

 

بچه که بودم نسبت به این «بچه سیب زمینی» ها حس چندش آوری داشتم. انگار یک سری غول بالقوه اند و باید ازشون حذر کرد... یادمه وقتی مجبور می شدم سیب زمینی جوانه زده ای رو بیارم همیشه سعی می کردم دستم به بچه هاش نخوره... حدود سه هفته پیش بود که رفتم سراغ سیب زمینی هایی که ۴۵ روزی انتظار بازگشت ما را از ایران کشیده بودند و نخستین بار بود که حس کردم چیزی که می بینم چیزی غیر از تعدادی جوانه بد ترکیب است. انگار تمنای سیب زمینی است برای رستن و شیرین تر آن که هم زنده است و هم نیست. با خاک و ریشه اش پیوندی نیست، اما جوانه ها زنده اند و رشد می کنند... و بعد کَندن جوانه ها که به دُژخیمی می مانَد. به یاد صحنه ای از «آبی» کیشلوفسکی می افتم که ژولی بچه موش ها را در انباری کشف می کند و بچه موش ها درست مانند جوانه های سیب زمینی بی رنگ بودند و همان طور معصوم اما چندش انگیز... گرچه زنده بودنشان که در چشم جلوه می کند، حس دوست نداشتنی بودنشان می پرد، چونان که نوزاد زشتی را دیده باشی یا تصویر جنینی را... با ناخن هایم نقش گربه فیلم را برای جوانه ها بازی کردم و همه را در کیسه تفکیک «غیر پختنی ها» ریختم. خوشبختانه با فاصله یک روز وارد گل خانه کوچکمان شدند و چه شهوتی بود برای زندگی در همین موجودات کوچک نازیبا...

دیگر بقیه اش بدون شرح است!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:4  توسط یگانه  |