در کافه نشسته بودیم. در کافه کوچکی در چند قدمی خانه که به تازگی شده پاتوقمان. به شکلات داغ خوشمزه اش شهرت دارد انگار و به نوعی چایخانه - قهوه خانه است. کتابچه کوچکی حاوی توصیف چای ملل مختلف به همراه فهرست قیمت روی تمام میزهاست و در پشت پیشخوان تا نزدیک سقف قوطی های یک شکل طلایی رنگِ چای روی هم انباشته است. به دلیل نزدیکی به دانشگاه، فضایی به نسبت دانشجویی دارد... نوشیدنی هایمان روی میز بود و با حسین به تخته بازی کردن مشغول بودیم. یک گروه چند نفره وارد شد و آقایی از میان جمع به ما نزدیک شد تا خواهش کند اگر ممکن است میز خود را عوض کنیم، تا آنها بتوانند سه میز کنار هم را بگیرند و از هم دور نیفتند. ما هم با دو سه بار گام برداشتن های کوتاه تا میز تک افتاده دیگری، بند و بساط نوشیدنی و تخته و چوب شور را جا به جا کردیم.
مدتی از دست آخر بازی کردنمان می گذشت... گرم صحبت بودیم که دختر پیش خدمت، که به نظر از اهالی جنوب اروپا می رسید و واژه های آلمانی اش را با تکیه های متفاوتی ادا می کرد، نزدیک شد، فنجان دهان گشاد سپیدی بر روی میز گذاشت و گفت که گروه تازه وارد مایلند ما را به چای مهمان کنند. رفت و لحظه ای بعد با دو قوری کوچک سنگی چای سبز با عطر میوه ای که چنان که می گفت انتخابِ خودش بود، بازگشت. به سمت میز سابق سری چرخاندم و تشکر کوچکی کردم. کمی بیشتر در کافه ماندیم. از چای و رفتار آدمی زاد سخن گفتیم و از رنگ های روشنی که در فضا شناورند و گاه به آرامی به سوی انسان جاری می شوند...
احساس کردم لازم است کمی حس خودم را درباره "حرکت های به شدت رو به بیرون" توضیح بدهم. گمانم طبق معمول من تعبیری به اصطلاح "من درآوردی" به کار برده ام که کس دیگری آن طور که باید منظورم را درک نمی کند. این را از نظر دوستان متوجه می شوم... شاید لازم باشد بیانم را تصحیح کنم: خیلی از چیزها رو به بیرونند. هر آفرینش هنری گشایشی از درون هنرمند به بیرون است. گاه که بسیار آرمانی نگاه می کنم، در چشمم در ناب ترین شکلش شبیه انفجاری ناگزیر است که بعد دستی به سر و گوشش می کشی، و البته شاید هم نکشی، و می گذاری جلو چشم دیگران ... احساسم این است که خیلی از آفرینش ها، جنبش ها، حرف زدن ها تنها تمایلی بدوی هستند برای خود را، حالا این خود هرچه باشد، بیرون ریختن ... خیلی وقت ها آدم ها به سطحی ترین لایه ماجرا نگاه می کنند و حرکت خود را آغاز می کنند. خیلی وقت ها بدون آن که نگاه کنند، آغاز می کنند و گمان می کنند مهم است که به شکلی کاری کرد؛ حال آن که گاه "بسیاری از کاری نکردن ها" ارزشمندتر از "هر کاری کردن" است. دست کم محصول نادانی ها و کمبودها فقط نزد خود آدم می ماند و غوغایی به غوغاهای جهان نمی افزاید. کمی شکیبایی میوه وجود انسان را پخته تر می کند. به جای مدام آفریدن و "هر چیزی آفریدن" زمانی هم برای کسب کردن و بزرگ شدن صرف می شود. این نخستین تمایل انسانی به بیان شدن، دیده شدن، مهم بودن و مورد تمجید قرار گرفتن ... می تواند خود مانعی برای بالیدن باشد. این چیزی است که من در زندگی نه چندان بلندم مکرر تجربه اش کرده ام. و البته می دانم که مقداری از همین چیزها که نام برده ام برای زندگی ضروری است. این که بی نیاز دیگران و خواندن هاشان و تعریف و تمجیدهاشان باشی، کمی آرمانی و کمی شدید به نظر می رسد و همین است که می گویم "سخت می گیرم" و البته اگر همیشه سخت می گرفتم، نوشتنم را دوباره در این صفحه از سر نگرفته بودم ...
آدم هایی هستند، یا بوده اند، که به پندار من سرشان گرم آفرینششان بوده و کمی از آنچه هیاهوی بیهوده است فاصله داشته اند. یادم است از دوم دبیرستان شاملو شد کسی که تشنگی شعر مرا سیراب می کرد. کسی که شاید به هیجان طلبی آن زمانی روحم نیز به خوبی سازگار می شد ... یادم است که این گفته شاملو را درباره سهراب سپهری بسیار دوست داشتم که : "زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه آب را گل نكنيد!"... گذشت تا به اینجا رسیدم که فکر کنم که برخی از لایه های درونی تر حرف می زنند، درد را در لایه های درونی تر می جویند و ژرف تر در اطرافشان می نگرند و البته اگر تمام حرفهایت پر از کنایه و نقد مستقیم فضای اطرافت نیست، نمی توان به راحتی گمان برد که دل نگران اوضاع زمانه هم نیستی. چیزی که خود شاملو بعدها بهتر می گوید که: "من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند..."
شعر را با سوز و گداز خواندن هم نقل همین ماجراست. من فکر نمی کنم که شاعر چیزی را پنهان می کند، که اگر قرار بر پنهان کردن بود، نباید از ابتدا به زبان می آمد. اتفاقا بر این باورم که کاملا صادق است و در اوج صداقت، نمی توان " انسان پوک... انسان پوک پر از اعتماد... نگاه کن که دندان هایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند..."* را با لحنی پر اوج و فرود خواند. خواندن چنین جملاتی تنها با لحنی یکنواخت و تا حدی بی تفاوت است که به نظر از دل برآمده و واقعی خواهد رسید...
------------------------------------
*از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
همیشه فروغ فرخ زاد را بسیار و بسیار دوست داشته ام. پس از برخورد تقریبا تصادفی من با سهراب سپهری، به عنوان نخستین شاعر نوپردازی که شناختم، فروغ دومین کسی بود که از میان جُنگ های ادبی مدرسه برای اولین بار شنیدمش و بعد آمد و بی آن که ادعایی داشته باشد بر بستر سال های آخر راهنمایی و اوایل دبیرستان من جاری شد. "بی آن که ادعایی داشته باشد"، شاید این روشن ترین ویژگی اوست در ذهن من، پشتیبان هیچ فکر و ایدئولوژی و رنگ و بوی خاصی نبودن و مشت خود را آشکارا برای هیچ کدام از این چیزهایی که با باد می آیند و اغلب با باد می روند، در هوا تکان ندادن، کمی سنگین تر بودن و کمی در میان "ریشه ها" زیستن...
"...من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند..."۱
انگار پر از آرامشی افسرده است. تصویرم گاهی این است: به تمامی خالی، آن قدر که تمام دویدن های ظاهری مان و "شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" ۲ و مبارزه کردن ها و ... به شدت پوچ می نماید. که این ها همه رو به بیرون است، حال آن که در درون هیچ صدایی نیست...
"...افسوس من مرده ام
و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بی هوده است..."۳
یادم است نخستین بار که صدایش را می شنیدم که خودش شعرهایش را می خواند، می اندیشیدم که چه بی حس می خوانَد و احساسم این بود که خواننده خوبی برای اشعارش نیست. اما مدتهاست که درست عکس این فکر می کنم. حس می کنم که اگر قرار بود با هیجان و سوز و گداز و فوران احساسات بخواند، یعنی اگر می توانست این طور بخواند که احتمالا کس دیگری بود. کسی نبود که در زمان گرفتن جایزه اش از جشنواره اوبرهاوزن آلمان، حس فرار بکند و به شدت نگران گل های آفتابگردانش باشد۴؛ و کسی نبود که به جای پیش رفتن یا به عقب برگشتن، فقط بخواهد با تمام آنچه که دارد فرو رود و برود جایی که "...ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد"۴... اگر جز این می خواند، آدم دیگری بود که شعار می داد و پرچم ایدئولوژی و اندیشه ای را مانند هزاران تن دیگر به دوش می کشید... خسته ام... امروز خیلی تصادفی برخوردم به فیلم خاکسپاری فروغ، دلتنگ شدم. دلتنگ آدم هایی این چنینی. با صدایی همین اندازه بی ادعا و محزون. با چشمانی که چیزهایی را که در جاهایی نیست، خوب می بیند...
فکر می کنم که اگر زنده بود، وبلاگ نمی نوشت. سخت که می گیرم وبلاگ هم در چشمم یکی از همان حرکت های به شدت رو به بیرون است با پتانسیل های مشابه... می دانم سخت می گیرم...
---------------------------------------------
۱- از "پنجره"- دفتر "تولدی دیگر"
۲- از "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."
۳- از "دیدار در شب"- دفتر "تولدی دیگر"
۴- از "در غروبی ابدی"- دکتر بهروز جلالی- نشر مروارید
چیزهای زیادی این روزها برای نوشتن بوده، یا شاید بهتر باشد بگویم این ماه ها... روزهای اخیر به شدت سرما خورده بودم. برای خودم به نسبت عجیب بود. خیلی وقت بود که نرمی حرکت مفاصل تب دار را آن هم به مدت دو روز تجربه نکرده بودم. خیلی وقت بود که این قدر داغ و عمیق نخوابیده بودم و تمام روزنه های سرم را گرفته و سوزان احساس نکرده بودم. خیلی وقت بود که تنم با صدای به این رسایی به من اعتراض نکرده بود... نیم شب تب دار نخست، با وجود سوختنم بسیار بیدار بودم. احساس می کردم تن و روحم بلند بلند حرف می زنند و می اندیشیدم که باید خودم را نوازش کنم و باید بیشتر دوستش بدارم. از همه به من نزدیک تر است و دیوارش اغلب از همه کوتاه تر... امروز خیلی بهتر بوده ام. دیگر صدایم نیز شکل همیشه خویش را بازیافته و حالا که امتحان زبان هم از سرم گذشته، می توانم آرام آرام کمی بیشتر بنویسم...