بدنم همراه با آنچه در روانم می گذرد، رنگ به رنگ می شود. رنگ از رخسارش می پرد وقتی که درونم رنگ باخته است. از درون می ترکد و بر پوستم آشکار می کند خود را، به هنگامی که از فشار درون در حال ترکیدنم و در لرزیدن درون با من همراه می شود... لاغر می شود، زرد می شود و زیر چشم هاش به گودی می نشیند به "روزگاری کز روح کوهی از اندوه نیز می توانستم تاریک تر شده باشم"*... و گاه که به رقص می آید و هیچ قرارش نیست که بر کناری نشسته و منظری را تماشا کند... با من عجیب صادق است و من گهگاه عجیب بیرحمم در برابرش. به هنگامی که پوستش را به ناخن از هم می درم چون نمی خواهم یا نمی توانم یا در آداب رفتاریم "کمی گرگ بودن" تعریف نشده. چون متاسفانه نه گفتن، داد زدن، عصبی بودن و گاه اگر لازم است خراشیدن و کسی را مانند غریزه همه حیوان ها و انسان ها از هم دریدن به چشم وحشی گری می آید. در زمانه ای که آدمها گاه در لا به لای سبک ترین سخنان روزمره شان کمی از خون یکدیگر را سر می کشند... نه این جور الکی معصومانه هم سخن نگویم. من هم گاه از درون سرگرم از هم دریدن کسی بوده ام و طبیعی است که هرچه میدان نزاع بیرونی خلوت می شود، بازار جنگ داخلی گرم می شود... و این که مدت هاست که با خود می اندیشم "زخم زدن" و "زخم خوردن" هم باید باشد، چون به هر حال به همراه پری از کبوتر که با خود داریم، بچه پلنگی هم گهگاه غرشّکی می کند و گیرم که نگذاری صدایش بیرون بیاید، از درون پاره ات می کند و بعد همه به سادگی رد زخم ها را بر صورتت دنبال می کنند... و تازه یکی به من بگوید چه فرقی است میان آن که در درون با کسی دعوا می کند و آن که دفاع و حمله اش بیرونی تر است؟! جز آن که اولی می پندارد که وحشی نیست (!!!) و از فضایلی بهره مند است و به خیالی در عالم بیرون هم دردسری به پا نمی کند؟ جز این که اگر از دیگری جبون تر و ضعیف تر و ناصادق تر نباشد، هیچ برتری ای هم بر او ندارد؟ جز این که نوازش بیهوده می کند به زمانی که باید سیلی بزند و "راستی های خشن را در پس دروغ های لطیف پنهان می کند" در وهم همدلی و انسان خوب و نرم و لطیفی بودن و البته از همین دریچه فقط حرف های بی بو و خاصیت زدن. حرف هایی که اگر تیز هم باشد نمی برد و اگر نرم باشد هم برای آرامش کافی نیست. روح بزرگ باید قدرت خشم های عظیم را هم داشته باشد. گاهی کمی خونریزی برای ادامه زندگی لازم است...
از جایی شروع شد و از جای دیگری سر بر آوردم... مهم نیست. بگذریم.
در جست و جوی موسیقی کلاسیک در یوتیوب، رسیدم به اجراهایی از ویلهلم کِمپف رسیدم که پیانیستی بوده از اهالی حوالی برلین! صورتش به هنگام نواختن دیدنی است. موومان های 1، 2 و 3 سونات مهتاب بتهوون را به زیبایی می نوازد و چهره پیرش در میانه این نواختن ها گاه با غرور یا شور و یا خستگی و رنج ژرف...
دیروز در نشستی یک ساعته با دو پیرمرد آلمانی و با تلاشی طاقت فرسا برای درک آنچه سعی داشتند به آلمانی از محتوای قرارداد و قوانین به ما بفهمانند، یک باغچه در شمال شرقی هاله اجاره کردیم. قراره مقادیری گل و گیاه و سبزی و میوه بکاریم و تابستان آینده با داشتن همین تکه زمین کوچک سبز حسابی نویدبخش به نظر می رسد. تصور صندلی های حصیری و آفتاب و نوشیدنی در کنار گل و گیاه... تازه کباب درست کردن هم عالمی خواهد داشت...
خلاصه که الان حسین رفته تا بیل و بیلچه و شن کش تازه خریداری شده را ببرد آنجا و کمی هم دست به سر و گوش زمین بکشد. از صبح هم هوا بازیش گرفته است. هی می بارد و هی بند می آید و تا بیایی کمی به "آفتاب در راه" امید ببندی، دوباره از سر می گیرد... امروز حسین قرار است چند تا پیاز نرگس هم بکارد و پیازهای لاله مان را هفته آینده خواهیم کاشت. امیدوارم حسابی گل بدهند...
ما اولین اعضای خارجی "انجمن(یا کلوب؟!) باغ کوچک" (Kleingartenverein) بوده ایم و از آنجا که جزو سرگرمی های رایج جوان ترها شمرده نمی شود، پیرمردها کنجکاو بودند ببینند چرا دو جوان خارجی می خواهند باغچه داشته باشند... خلاصه که موقعیت جالبی بود. یکی از دو مرد همان بود که باغ را کمی پیش تر نشانمان داده بود و مرد آرام و مهربانی به نظر می رسد و دیگری را برای نخستین بار بود که می دیدیم. عینکی ذره بینی به چشم داشت و ترکیب جالبی از جدیت و خنده های گاه گاه بود. مثل یخی بود که یک باره می شکست و باز خود را می گرفت. قرارداد را در دفتر قدیمی انجمن نوشتیم. دفتری که عمر 40 ساله داشت و پیش از این، احتمالا در زمان آلمان شرقی سابق (DDR)، به انجمن جوانان(!) تعلق داشته.
خلاصه که ما از دیروز کمی سبزتر از گذشته شده ایم...
با سرعت به نسبت بالایی توی آلمانی راه افتادم و البته به همین نسبت به سرعت همون یه ذره سوئدی که یاد گرفته بودم هم از خاطرم رفت. گرچه با خودم فکر می کنم که راه انداختن دوباره- اش اون قدر پیچیده نیس، به ویژه که واژه هاش شباهت زیادی به آلمانی داشت و یاد گرفتن آلمانی کمک خوبی برای سوئدی آموختن دوباره ام می تواند باشد. اوایل برای امتحان به جای کلماتی از آلمانی که بلد نبودم، شکلی از کلمه سوئدی ذهنم رو به کار می بردم به این امید که شاید بگیره
... تیکه بامزه هم این بود که به شدت فراموش می کردم که آیا این کلمه که دارم می گم در واقع سوئدیه یا آلمانی ... مثلا "یخچال" به آلمانی میشه “Kühlschrank” و به سوئدی میشه “kylskåp“ که دو تاش هم معنی قفسه یا کابینت سرد می ده و اجزاش هم به هم شبیهه...خوب جای اشتباه داره دیگه نه؟!
پروژه بعدیم هم (که البته هنوز هم پایان نیافته!) به کار بردن فعل های انگلیسی با افزودن یک ieren- به آخرشون، به جای فعل هایی که نمی دونم بوده تا بلکه منظورم رو به شکلی برسونم که البته باید گفت دومی از اولی تا حد خوبی موفق تر بود (محصولاتی چون “addieren”، “reduzieren”، “kontrollieren” و ... . به ویژه که فعل ها و اسم های سوئدی با وجود شباهت هایی که با مشابه آلمانی خودشون دارن، تلفظ به نسبت متفاوتی دارند. مثلا همون دو واژه بالا به ترتیب مثل "کولشقرانک" و "شولسکوپ" تلفظ می شن...
اینجاست که می اندیشم این آقا عموی الکترونیک خوانده ما بیراه نمی گفت که این ها خیلی هنر نمی کنن که هم آلمانی، هم انگلیسی و هم برای مثال فرانسوی می دانند! شباهت های واژگانی و دستوری در کمترین حالت باز هم زیاد است و قابل مقایسه با وضعیت مایی که می آییم و از زبان مادری فارسی (که تازه دست کم در بزرگ ترین شاخه زبانی با زبان های یاد شده اشتراک دارد!) یا عربی و چینی، که کاملا ریشه های متفاوتی دارند، زبان اروپایی می آموزیم نیست..... گرچه این بیان هم کمی به قول معروف به "توی سر مال زدن" می ماند، که یکی آمده و ۴-۵ زبان را به خوبی حرف می زند و ما که به زور مثلا از پس دو تایش برآمده ایم این وسط هی لُغُز(!!!) بخوانیم ....
پ.ن. راستی همه این نوشته نیمه شب ما از آنجا آغاز شد که یک ایمیل از دانشگاه KTH (استکهلم) دریافت کردم و در کمال مسرت دیدم هنوز می توانم از ته مانده روغن چراغ زبان سوئدیم، شمع نیم سوخته ای برافروزم...
یگانه، شاعر خسته اما امیدوار نیمه شب!!!!
چهارشنبه ۳۱ اکتبر روز اصلاحات (Reformationstag) بود و در ایالت ما تعطیل رسمی محسوب می شد. ۳۱ اکتبردر تعدادی از ایالت های شرقی و مرکزی آلمان تعطیل رسمی است و روز مهمی برای پروتستان هاست. این روز، یک روز پیش از Allerheiligen یا همان All Saints' Day (روز مقدسین!) است که روز مقدسی برای مسیحیان پیرو کلیسای کاتولیک و کلیسای رسمی انگلستان به حساب می آید. از قرار معلوم در چنین روزی در سال ۱۵۱۷ مارتین لوتر ۹۵ تز معروف خودش را بر در کلیسای قلعه (Schlosskirche) شهر ویتنبرگ(Wittenberg) کوبیده (که البته شبهاتی در چگونگی انتشار و کوبیدن یا نکوبیدن! وجود دارد). این ۹۵ تز محتوایی اعتراضی علیه زیاده روی های کلیسای کاتولیک رم داشته است، که برای بخشش گناهان مردم پول دریافت می کرده است تا صرف ساخت کلیسای معروف سن پیتر (Saint Peter’s Basilica)رم کند، و آغازی می شود بر مناظره هایی آکادمیک که جریان اصلاحات را پیش می برد.
حدود یک ماه پیش به همراه یکی از دوستان آلمانی گردش یک روزه ای داشتیم توی دو تا از شهرهای نزدیک هاله (شهر ما). یکی از این شهرها بیترفلد (Bitterfeld) و دیگری همین ویتنبرگ نامی بود. از کلیسای قلعه شهر دیدن کردیم و از بالای برج کلیسا، منظره سبز شهر را با شیروانی های قرمز تماشا کردیم. شهر بر کناره رود البه (Elbe) قرار دارد که رود بزرگ شرق آلمان است و مسیری طولانی طی می کند و در هامبورگ به دریای شمال می ریزد. شهر از آنچه تصورم بود بزرگ تر بود و در میدان اصلی اش مجسمه ای از مارتین لوتر به همراه فرد دیگری به نام فیلیپ ملانشتون (Philipp Melanchthon) به چشم می خورد که هر دو در فرایند شکل گیری اولیه اصلاحات شرکت داشته اند. مقبره هر دو در کلیسای قلعه بود. معماری کلیسا به سبک گوتیک و آرایش داخل کلیسا نسبتا ساده بود... از زمان این دیدار بر آن بودم چند خطی در مورد تجربه دیدارم و احساسم بنویسم که مجالی پیش نیامد تا این روزها که دوباره یادش کردم... فکر کردن به آدم هایی که با قدرت و روشن بینی و شجاعت بالایی عمل می کنند، از غرور و امیدواری سرشارم می کند. به این فکر می کنم که گاهی بعضی از آدم ها گام های بسیار بزرگی برمی دارند. گام هایی که حرکت بشری را تسریع می کند یا چرخ درشکه را روغن کاری می کنند تا رهوارتر پیش رود. گرچه می دانم که شکل کنونی دنیا تا حد زیادی از چنین شکلی فاصله گرفته است. البته دوست آلمانی ام حرف خوبی می زد که یک نام در میانه یک حرکت جمعی پررنگ تر می شود حال آن که دیگرانی هم هستند و ماجرا همواره جمعی تر از آن چیزی است که در نام ها و عناوین به یادگار می ماند. و البته این حقیقت که جو زمانه و تاریخ و روح اتفاق ها، جریان های تازه و انسان های بزرگ را در بطن خویش می پرورد. شاید نام ها بلندترین قله های یک کوهستان باشند. کوهستانی که کوه های دیگرش و دره هایش به فروتنی در بی نام و نشانی تاریخی خود برجای می مانند...
... باور کن پرنده ها جیغ می زدند. یک دسته بزرگ بودند در اوج آسمان، شاید در حال کوچ و شاید در دور زدنی شبانه به پاسبانی شب... هربار که جیغ می زدند، انگار لایه ای از رخت تنم فرو می ریخت. در پیش چشمان خودم عریان می شدم و حال آنکه زمین سراسر برف بود و شب از نیمه برگذشته بود*... چنان جیغ می زدند که اشک از ژرف ترین گودال های درون، از میان فشرده ترین لایه های سنگ های رسوبین دلم در هم می شد، سنگ ها را می شکافت و فواره ای می جوشید از دلم. آسمان برفی سرخی بود و سکون و سکوتی عظیم که جز به همان جیغ ها از هم نمی شکافت...
بی سبب نیست که فراموشم نمی شود. بی خود نیست که گاهی برای سردی ویرانگر و سکوت افشاگر سرزمین سرد شمالی دلتنگ می شوم ...
------------------------------------
* این عبارت از لا به لای شعری از شاملو در نوشته من سر در آورده:
"...خورشید را گذاشته
می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش،
بیچاره خلق را متقاعد کند که شب،
از نیمه نیز برنگذشته است..."
حال خوبی دارم. کمی آب گازدار در لیوان است با چند لایه نازک لیمو بر سطحش شناور...بوی بهشت می دهد. مشق های آلمانی ام را پاکنویس می کنم. موسیقی بتهوون در فضا جاریست و صبح روشن و ابری از پنجره های مکرر خانه در فضای هال می پیچد. او که دوستش می داری دور و بر می پلکد و سخنی در میانه نیست اما فضا از احساسی گرم و ژرف انباشته است. حس پرنده ای است که به آرامی در اوج پرواز می کند، که چیز تازه ای نیست جزهمان آبی همیشه اما حسی تازه در میان است... که بعضی وقت ها بدون اینکه دستت را دراز کنی و مدتی دراز به تمنا بگذرد، روشنایی از خلال روزمرگی های آرام همیشه می آید و به برت می نشیند... و گاه می بینی که پرتوی نازکی از نور، گرمی، ماه هاست که از دلت نگذشته و هماره اندوه بوده و فرورفتگی در جایی که چیزی نیست، که چیزی نمی تواند باشد...