حتما خیلی می ترسی. حتما دل دل می زنی وقتی که داری از مادرت جدا می شوی و بع بع نحیفت تمنای حیات است از چنگال انسان هایی که زبان نمی فهمند و تازه که بفهمند هزار اما و اگر است در تصمیمی که بگیرند و هزار و یک شورا بر سرت تشکیل می شود و سر آخر هم گیرم که تصمیمی بگیرند باز خدا می داند تا به اجرا برسد چه قدر از سر و گوشش را بتراشند و تازه پس آنها که ذبح می کنند چه کار کنند و قصاب ها چه کار؟ و باز بالاتر از این همه، دم و دستگاه توزیع و بسته بندی گوشت چه کنند و باز از آن طرف تولیدکنندگان سوسیس و کالباس و فرآورده های دیگر! می بینی بره جان آن قدرها هم آسان نیست! تازه آن هم وقتی که کم خونی و کمبود پروتئین در کمین است. در کمین ما که مرکز حیاتیم. همین طوری هم هزار و یک مشکل حل نشده باقی است. به هر حال همیشه باید اولویت بندی کرد...
به این می اندیشم که چه قدر گوش دادن به موسیقی ناب روح را سرشار می کند. چه بسیار از زمین فاصله می گیری. چه ژرف می شود روح، و نگاهت به دور و بر عمق متفاوتی پیدا می کند. چیزهای دیگری را می بینی و دست هات را اگر به اطراف باز کنی چیزهای دیگری را می توانی لمس کنی... اگر آدم قدرت آفریدن یک قطعه موسیقی ژرف داشت، چه قدر همه زندگی با دلتنگی ها و کشاکش هاش می ارزید. چرا زندگی می کنم؟ در امید دست یازیدن به چیزی که یک لحظه دلم را روشن کند؟ گیرم که از پس آن هم باز همان تاریکی همیشگی باشد... همه حیات جز در آموختن و آفریدن به چه می ارزد؟
بعضی از این حس ها را در ژرف ترین دره های اندوه پیدا کرده ام. "آن گاه که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری..." و آن گاه که خلأ از درون زبانه می کشید و فراخی دشت بیرون را نیز سراسر درمی نوردید..."باید دیوانه وار دوست داشت". راست می گوید فروغ... اما ورای همه دوست داشتن ها باید بسیار قوی بود. گاهی بر این باورم که عظمت درون از همه چیز مهم تر است و برای من در پس "خود را پذیرفتن" و "آزاد بودن" و "حس قدرت درون" معنا می یابد. کاش آن قدر به بلوغ می رسیدم که شاخک های سُستم شاخه های تنومندی می شد، بارآور؛ و خوشه ای از آن فرو می افتاد. خوشه ای از شعری، موسیقی دلکشی، رنگ آمیزی دلنشینی یا انسانی که در پس خطوطم، خطوط نوشتارم رنگ بگیرد، زنده شود و راه رفتن آغاز کند... گاه به تمام کسانی که چیزهای ناب می آفرینند غبطه می خورم. فکر می کنم که چیز نابی آفریدن نیازمند عظمتی است در درون و اگر چنین قطره ای از تو می چکد یعنی که آن قدر می دانی و آن قدر به توانایی و عظمت رسیده ای که "چنین آفرینشی" در تو فضای جولان می یابد. از تو بر می دمد...