تبليغاتX
ری را صدا می آید امشب!
 

پنج شنبه شب گذشته با دوست ایرانی تازه ام به برلین رفتم. او طبق روال معمول برای آخر هفته به برلین می رفت و هدف من تمدید گذرنامه بود. از دوستش خواسته بود برایمان قرمه سبزی بپزد و دستور غذا را برایش فرستاده بود. اما طفلک وقت کافی نداشته و چه بسا جرات هم نکرده بود طبع آلمانی را برای نخستین بار در حضور من با خوراک ایرانی بیازماید... خلاصه که رسیدیم و دخترک طاقت نیاورد و خودش در کار پختن قرمه سبزی شد و شب هم به گپ زدن بر سر موضوعات مختلف گذشت. 

*

صبح جمعه به سفارت رفتم. خیابان پهن زیبایی بود پر از درخت و زمین هنوز از باران شب گذشته خیس بود. ساختمان سفارت بنایی تازه بود و طراحی مدرنی داشت. سفید بود و پرچم ایران بر فرازش تکان می خورد و از دور حس این که اینجا چیزی از خاک من با خود دارد در من زنده شد... شاید خنده آور باشد ولی منظره پرچمی که در باد می لرزد، در من احساس زیادی برمی انگیزد و پرچم لرزان را که با هوای مطبوع و سبزی زیبای خیابان کنار هم بگذاری و یک سالی هم باشد که به ایران سفر نکرده باشی، جا برای احساسات رقیق باز و بازتر می شود...

فضای قشنگی بود. فرشی ایرانی کف سالن پهن بود و رویش ویترینی بود که در طبقاتش چیزهایی از صنایع دستی گذاشته بودند. بالای ویترین هم دو تا تلویزیون ۱۴ اینچی از سقف آویزان بود که پشت به هم داده بودند و سریال "سلام" را برای بینندگان تکرار می کردند. گمانم یک ربع، نیم ساعت نخست را به همه تازه واردان سلام می گفتم و با اینکه به پوشاندن موی سر و ... اعتقادی ندارم، دوست نداشتم که به نظر کارکنان یا برخی آدم های دیگر، یک ایرانی ساکن کشور دیگر باشم که می خواهد تفاوتش یا مدرن بودنش یا ... را با پوشش خیلی عجیب یا رفتار پر تفرعن (چنان که دیده ام!) نشان دهد. دوست داشتم حس همراهی کنم با آدم ها و دوست داشتم از راه مشترکاتم وارد شوم. با اینکه دست آخر هم از برخورد فردی که مسوول کار بود لذت نبردم، اما حسم به این که "الان در جایی هستم که به نوعی خاک من است و این ها که می آیند و می روند به زبان من درد دل می کنند و با من چیزهایی را شریکند" بر جای خود باقی بود. در نهایت هم در فرصت کوتاه دست شویی، اشک ها مجالم ندادند. حس دلتنگی عجیبی داشتم...

به خاطر می آورم که حدود یک سال و نیم پیش که برای نخستین بار پس از خروج از ایران، به تهران بازمی گشتم، با دیدن اولین نوشته فارسی در فرودگاه که چیزی در مایه های "خوش آمدید" یا "...به فلان چیز توجه بفرمایید" بود، اشک در چشمانم حلقه زد. سخن تازه ای نیست ولی برای من که دیرزمانی نیست که خارج از ایران زندگی می کنم نیز همان حس غریب وجود دارد. همان حس غریب که در ادامه با خود افسوس و اندوه می آورد...

*

بعد از سفارت تا "خانه هنر و ادبیات هدایت " رفتم تا عباس معروفی را ببینم. دیدار خوبی بود. صمیمانه تا حدی اما محترم و تا حدی با فاصله. مدتی صحبت کردیم و کتاب های فروشگاه را نگاه کردم و "سال بلوا"ی نخوانده را برداشتم و آمدم...

ادامه روز هم به راه رفتن طولانی با دوستان گذشت و بعد از ظهر در هیجان و لذت بستنی خوری در Potsdamer platz و پیاده و از راهی طولانی و غریب تا ایستگاه آمدن... هوا مطبوع بود و روز درخشان. در قطار هم با یک دختر و پسر آلمانی دوست شدم. دختر در دانشگاه هاله کارآموزی حقوق می کند انگار و قرار است بیشتر ببینمش. گیسوان و چشمانی قهوه ای داشت و به متانت یک وکیل آینده لباس در بر کرده بود. می بینمش باز....

پ.ن. ساختمان سفارت برلین، نظم کاریش و تناسب و زیبایی فضایی که به عنوان سفارت یک مملکت انتخاب شده، بسیار بهتر از استکهلم است. حتا پاسخگویی به پرسش های تلفنی هم بسیار بهتر است. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:37  توسط یگانه  |