سنگ های کوچک کناره خزر را جمع می کردیم و در جیب های شلوار گشادش می ریختیم. هریک به شکل و رنگی و اندازه ای… جیب ها که پر شد لبه پیراهنش را به بالا جمع کرد و سنگ های تازه را آنجا ریختیم. مثل بچه ها از بازی سنگ و آفتاب خوشحال بود و با باری از سنگ های رنگی به سمت خانه ویلایی کوچک بازگشتیم…
بعضی آدم ها شبیه برکه ای هستند زلال که سنگ های کفشان به خوبی دیده می شود. مهربانند شاید نه به شکل معمول. حصار چندانی دور خود نمی پیچند برای کسی که بتواند حس کند که به برکه ای زلال رسیده است و از برکه طلب آب گوارا داشته باشد نه هزار چیز دیگری که در او نیست. برای لحظه های در هم جوشیدن، با هم خندیدن یا گریستن یگانه اند. چون می توانند در لحظاتی به تمامی شفاف شوند و راستگو و بی دریغ. نمی دانم چرا این ویژگی را بسیار دوست می دارم. شاید چون کمیاب است، شاید چون درخشش زیبایی دارد در ذهن من و یا شاید چون دلم برای پدر خیلی تنگ شده است…
*
راستی فراموش نکنم که بگویم سنگ ها فرش خانه ماهی های قرمز عیدمان شد. نمی دانم آیا در ذهن سنگی شان این خیال بود که هیچ گاه از کناره های خزر تا کناره های بالتیک سفر کنند و کف کاسه بلوری را بپوشانند که کلبه شیشه ای دو ماهی سرخ است؟ نمی دانم آیا دلتنگ کناره خزر می شوند یا مایه دلخوشی دو ماهی کوچک بودن در غربت کفایتشان می کند؟ نمی دانم حال ماهی ها اینک چطور است و حیات کوچک کاسه بلور در چه حالی می گذرد؟ همه را سپردیم به دوست مشتاق بنگلادشی مان... سفر است دیگر. چیزهایی در هر کوچ از آدم کنده می شود...
همیشه همین طور است. نخست بی تاب نوشتن می شوم و باز واکاویدن های مکرر آغاز می شود که اصلا چرا باید نوشت و آیا همه این نوشتن ها تنها تمایلی برای ابراز خود بسیار ناقص من نیست و اگر کمی بیشتر می دانستم و سرم در آموختن و تجربه کردن خودم بود، نیازی بود به سخن گفتن؟ آیا باید حرفی زد وقتی این همه هست برای خواندن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و به رقص در آمدن؟
و باز می اندیشم که این هم حکایت همان کمال طلبی های بی سرانجام من است که می پندارم یک حرکت درسته و کامل، بیش از هزاران حرکت نیمه نیمه دلخوشم می دارد و چه بسا که روحم تاب یکنواختی و روحیه مکتبی مآب و بازدارنده ذهنم را نمی آورد. چموش تر از آنست که آرام گیرد. می خواهد گاهی سخن بگوید، گاهی از دیگران بشنود، دوستان تازه پیدا کند و کمی بازی کند...
اینجا کمی حرف می زنم، کمی می رقصم و بازی می کنم و کمی دوستی می کنم. می نویسم تا کمی از خودم به در آیم. از این کلافی که گاه خیلی درهم می پیچد و سالهاست می دانم بهترین درمانش بیان کردن است و البته قوی ترین ابزاری که من همواره داشته ام، قلم بوده است...