تبليغاتX
ری را صدا می آید امشب!
 

به میرحسین موسوی فکر می کنم و پست میرزا سبب شد برای چندمین بار تکه هایی از فیلم مستند اول موسوی رو ببینم. من هم درست همون جمله رو دوس داشتم. همون جمله «...لحظاتی داشتيم که توانستيم آن جامعه آرمانی را، حداقل امکان‌پذيری‌اش را لمس کنيم...»...  صفا و راستیِ خوبی تو جمله است. حسی که سنگ های کف رودخونه دیده می شه. گیرم رودخونه درست همون مسیری رو نره که من می خوام. خیلی وقته بر این گمانم که من ساز خودم رو می زنم و این ممکنه هماهنگ با هیچ ارکستری نباشه. مهم هم نیس. من لازم نیس همیشه با همه همساز باشم. همین که بتونم تفاوت رو بپذیرم و محترم بشمارم کافیه. این مرد مومنه و مومن بودنش به چشم من واقعی میاد. تفاوت رو درک می کنه. فرهنگی است و من بر این باورم که مردم رو دوس داره. گرچه زبان پرمدعایی نداره. این آخرین چیز در چشم من از آدمای سخنور ارجمندترش می کنه. گمون می کنم که وقتی قدرت کلام خوبی داری، می تونی به خوبی با سفسطه چیزا رو دور بزنی. این عدم تکیه به قدرت سخنوری، حس این که موجود عملگراتر و راستگوتری رو در برابر چشمان خودم می بینم، در من پررنگ می کنه. نمی دونم شاید تمام این ها ناشی از علاقه دیرین من به راستی است. صفت دردناکی است. راست می گم. با خودت صادق بودن از همه اش دردناک تره. یهو می بینی که از تمام دست و پات داره خون میاد...

خلاصه که گمونم هیچ وقت کسی رو در فضای سیاسیمون، چشم هاش رو، صفای حرف زدنش رو و فروتنی اش رو  این قدر دوست نداشته ام و این قدر بهش حس حرمت نکرده ام. با این که از این آقا همفکرتر با خودم زیاد دیده ام. دوس دارم دورانش رو ببینم. دوس دارم بتونم در دورانش تو ایران کار کنم و خیلی چیزای دیگه. امیدوارم بیاد و روزهای خوبی پیش رو داشته باشیم.

پ.ن. این پست قدیمی تر میم نون هم خیلی خوبه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:13  توسط یگانه  | 

 

این مستند دوم می خواهد مثلا نشان دهد که حتا اقلیت های مذهبی، اقوام مختلف ایرانی، ایرانی های مقیم خارج و مردم ایران از تیپ ها و طبقات مختلف هم از احمدی نژاد راضی هستند. آخرش شاهکاره که کنار باغچه ی خونه اش علف هرز رو نشون می ده و با ریحون مقایسه اش می کنه و می گه که خودش رو به سبزی واقعی شبیه می کنه ولی ریحون نیس، با این که تشخیصش سخته! هوشش هم کم نیس. تمام چیزهایی که نشانه می ره به میرحسین مربوطه. خوب بو کشیده که کی به واقع رقیبشه و این ملغمه بدرنگ و بوی در هم پیچیده رو به خوبی به جای دسته گل داره به مردم قالب می کنه. حیدربابا هم می خونه، یعنی درست همون کاری که میرحسین تو مستند اول تو جمع مردم آدربایجان می کنه. حتا شعر مشابهی هم گذاشته. این یکی گمونم قرار بوده حس میهن پرستی/ملی گرایی رو بیدار کنه.

نمی دونم از دست این موجود به کجا میشه پناه برد...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:46  توسط یگانه  | 

 

الان سری به وبلاگ مریم زدم و دیدم در احترام به «رضا سیدحسینی» نوشته و گمانم به همان رفت که گمان همه خوانندگان احتمالی این سطور تا همین جای نوشته رفته است و البته این  شاید از بدعادتی ما باشد که همه احترام ها را به مرگ یا چیز ناگوار دیگری ربط می دهیم. شاید هم ناگزیری دنیای کنونی مان است که انسان ها تنها در جریان بزرگ ترین اتفاق هاست که در ذهنمان زنده می شوند، راه می افتند و لا به لای حروف جاری می شوند.

خوانده بودم که بستری است و بستری شدن را که با سن زیاد ترکیب کنی، مرگ چندان دور نمی نماید... یاد دو جلد مکاتب ادبی افتادم که پارسال مشهد خریدم و با پست مطبوعات فرستادم و هنوز دارد آنجا در کتابخانه  خاک می خورد و یاد این که حضور چه تعداد انسان بزرگ را در سایه غفلت ها ندیده گذاشته ام و این احساس غریب که بعضی ها جوری فکر کرده اند یا جهان را به شکلی دیده اند، که شاید اگر با آنها برخورد کنی، چیزهایی در زندگیت از همان لحظه تغییر کند.  

در کلاس از تراژدی می خواندیم که در زمانی کوتاه اوج می گیرد و فضای ذهن و حس را با شدت خویش وارد تجربه ای تازه می کند. یعنی با قرار گرفتن در موقعیتی شدید و تازه، به درک و حس متفاوتی می رسی و هدف این بوده که فضایلی در انسان ها تقویت شود که البته این واژه ی «فضیلت» در آلمانی کمی دور و غریب می نماید و در بررسی متون کلاسیک به میان می آید.

و من به این فکر می کردم که مرگ از این منظر به یک تراژدی جاودانه می ماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:42  توسط یگانه  | 

 

سخت است. سخت است که بخواهی خیلی عادل باشی. وقتی این عدالت را در حضور دیگران برای خودت اجرا می کنی و وقتی به آسانی به گناهانت اعتراف می کنی، دیگران بر تو دلیر می شوند. باید همیشه حاشا کنی. باید در تمام دعواهای کوچک و بزرگ تمام تقصیرها را بر گردن دیگران بیاندازی و پافشاری کنی که تو سپیدجامه ای مقدّس هستی که از ازل بی گناه بوده ای و تا به ابد نیز چنین خواهی ماند. تنها این گونه است که پناهی برایت می مانَد. بهتر است دادگاه ها را در ذهن خویش برگزار کنی و پرونده را به محکمه قاضیان بی نام و نشانی که از عدالتشان چیزی بر کسی معلوم نیست نکشانی. پس کِی آدم می  شوی؟ در آستانه سی سالگی ایستاده ای...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط یگانه  | 

 

چندان مناسبتی ندارد. دیدم به هر حال نوروز است، گفتم اسم پست را بگذارم نوروز. خیلی دنبال ضبط و ربط نگرد امّا، چون این نوروز اصلاً به نوروزهای همیشگی نمی ماند. دم سال تحویل برای اولین بار در این سال ها سرِ کار بودم. صبح با رییس اصلی و رییس خودم جلسه بود. حسین بعد از ظهر باید کارش را ارائه می داد و محبوبه هم در حال حاضر کردنِ یک ارائه ی ۴۵ دقیقه ای به عنوان سخنران مدعو برای جامعه فیزیکی آلمان که از فردا دوستان فیزیکدان دور و بر همه برایش عازم درزدن (Dresden) (گمانم البته در فارسی درسدن تلفظش می کردند!) هستند. خلاصه سال تحویل از موسسه خودم که در دو قدمی موسسه حسین و محبوبه است و من فاصله اش را گهگاه در روز چند باری می پیمایم، رفتم پیش آن ها که کمی عیدبازی کنیم، امّا نه کانال تلویزیونی بود و نه یا مقلب القلوب زنده ای و تنها تلاشمان یافتن همان آهنگ دهل و سرنای معمول روی یوتیوب بود. خلاصه یک چیزی همان حوالی زمانی ۱۲ و ۴۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه به همدیگر تبریک گفتیم و هرکسی برگشت سرِ کار و زندگیش. حرکت نیمچه ابتکاری من هم فرستادن ایمیل جمعی به عده ای از همکاران شرکت بود و گفتن این که برای ما آغاز سال نو در تقویم  ایرانی است و برای شما هم آغاز بهار و مبارک است و از این حرف ها... دو سه ساعت دیگری هم سر کار بودم و بعد برگشتم خانه و بین راه سنبلکِ نیمه غنچه ای از بازار گلِ معمول عصرهای شهر خریدم و دسته ای هم لاله سوسنی رنگ. دو سه ساعتی بیشتر زمان نماند تا مهمان ها با سبزی پلو  و ماهی هاشان و قرمه سازیشان سر برسند که آن هم به رفت و روبی تند و تیز و چیدن هفت سینی دیرهنگام گذشت. نمایندگی یکی دو تا از سین ها را هم به چیزهای دیگری سپردیم؛ از جمله این که نقش سنجدها را عناب ها به عهده گرفتند و گرد لیمو هم نشست جای سماق. البته برای این که صداقت خود را نشان داده باشیم، پلاکاردَکی هم جور کردیم  و حقیقت را نوشتیم تا احیاناً سنجد و سماق ندیده ای را به اشتباه نیاندازیم. سمنو را هم که طبیعتاً کسی انتظار ندارد در هفت سین های شهر کوچکی در شرق آلمان پیدا کند... خلاصه این بود دیروزِ ما که شب هنگام پر شد از هیاهوی مهمانان و لذّت سپسینِ کمانچه نوازیِ رفیق تازه ی دوست داشتنی مان و بازی جمعی و گم شد در خوابی دیروقت...

  

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:52  توسط یگانه  | 

 

در بازوانِ من ،

          به شبگیر،

لبخند می زدی

          در خواب.

(و چهره ی بهاری ات

          آرامشِ بهشتِ خدا را داشت

در سایه های روشنِ مهتاب.)

 

بنگر که آفتابگردان ها،

               از همه سو،

رو سوی شادی ی شکفته ی من

                         برمی گردانند:

 

از من طلوع کرد

               امروز

                   آفتاب.

 

اسماعیل خویی

 

این یکی شعر را هم خیلی زیبا یافتم. نتوانستم جلو خودم را بگیرم و اینجا نگذارمش. تازه شاید این اوّل ماجرا باشد و راستی که هنوز هم عاشقانه ها در چشم من زیباترین ها هستند.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:26  توسط یگانه  | 

 

اکنون،
        در این تاریکا،
تنها من ام
با خشخشی که،
                  در نفس ام،
هنوز تن زند از تن دادن
به خالی ی سکوت:
 
 
انگار
پروانه ای گلاویز
است
با مرگ ِ لال و
                 پُرشکنجه و
                              کشدار خویش
در دام ِ عنکبوت. 
  

 اسماعیل خویی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:17  توسط یگانه  | 

 

شمع های رنگین در کنار و گوشه اتاق نشسته اند و موسیقی باخ لا به لای نور لرزان و دود سیگار اوج می گیرد.

گربه سفید ـ ببری چشمان کنجکاوش را به دود سیگار دوخته و موشکافانه سلسله علت و معلولی را دنبال می کند. کمی بعدتر دنباله داستان را در دود کمرنگ خاکستر زیرسیگاری پی می گیرد و تجربه ای تازه در عمر ۵ ماهه اش ثبت می شود.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:48  توسط یگانه  | 

 

دارم به مصاحبه فاطمه صادقی با دویچه وله در مورد حجاب گوش می دم. از متانت لحنش، ژرفای نگاهش و این که این اندازه از سر اندیشه و مطالعه سخن می گه، لذت می برم. این که آرومه و بی تعصب، حس احترام رو در وجودم زنده می کنه. می شه گفت بی تعصب بودن در نگرش به مسایلی که با مذهب درگیر یا حتا مماس می شه، کمیابه اگر نگم  نایاب.

به نظرم مجموعه مطالب مربوط به زنان که به واسطه سی امین سالگرد انقلاب در دویچه وله گردآوری شده، ارزش خوندن داره:

سیر تحول در قوانین خانواده از ۱۳۴۶ تا ۱۳۸۷

چگونه در اوایل انقلاب حجاب اجباری شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط یگانه  | 

 

پوستین را از تن به در باید کرد. گرگم خسته است و شاید اندکی هم گرسنه. 
گیرم این میان برّه ای چند هم دریده شود... 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:28  توسط یگانه  |