احساس غریبی دارم. فیلم زندگی دیگران رو بسیار دوست داشتم و الان که در انتهاش ایستاده ام، حس خلا توام با حقارت می کنم. این همان حسی است که از دیدن آدم های بزرگ و شنیدن و خواندن آنها و مقایسه اندازه روح خودم با دیگران در من بیدار میشه. ویزلر (که اولریش موهه نقشش رو بازی می کنه) در صحنه های چندی برای من شگفت انگیزه. شکل چهره اش و خونسردی نقشش منو کمی یاد کوین اسپیسی می اندازه و در تمام دوره زمانی که انگار داره دچار شکلی از بیداری و شهود میشه، صحنه ها بسیار دوست داشتنی هستند. جایی که بر روی راحتی دراز کشیده و کتابی از برشت می خونه، جایی که از زن روسپی می خواد که بیشتر پیشش بمونه، زمانی که با حضور بی نام و نشانش شکل وقایع رو تغییر میده. تمام آنچه که در فقر و بی حسی می گذره و در تظاهر به چیزی که از آدم بودن آدما دوره؛ صحنه ای که پسر جوان در میان ناباوری رفقاش جوک طعنه آمیز غروب خورشید رو برای همه از جمله مقام های بالاتر تعریف می کنه و تمام اونچه که می بینی و به آنچه که من از آدمای آلمان شرقی سابق شنیده ام، نزدیکه. این که آدما می دونستن که همیشه کسی در میان جمع جاسوسه. یه خانوم 50-60 ساله می گفت یه چیزی معروف بوده که مثلا یکی که از سفر غرب برمی گشته، باهاش روبوسی می کردن، گونه چپ رو که می بوسیدن، می گفتن سوغات من چی شد؟ و گونه راست رو که می بوسیدن، می گفتن که باید حتما از آلمان غربی باشه. .. شکل خونه ها و ادارات که مکعبی شکل و نازیبا هستند. شکل خونه ها و لوازم منزل و سادگی ابزاری همه وسایل بدون این که روحی داشته باشه و دنیایی که هنرمندش مهندس روحه! من این شکل خونه ها و دقیقا همین شکل صندلی ها رو که توی سالن غذاخوریشون بود و روکش چرمی شکل میخ شده داشت، هنوز اینجا پیدا می کنم. خونه های مکعبی و تکرارشونده رو میشه در قسمت های شرقی برلین هم پیدا کرد... بگذریم. تجربه شرق آلمان چیز غریبی است. برای به دست آوردنش خوشحالم...
ذوقم رو هم بگم. برای اولین بار یه فیلم آلمانی بدون زیرنویس دیدم و تا حد خوبی فهمیدم و این خوشحال کننده بود. چیزایی بود که متوجه نشدم ولی آسیب چندانی به ماجرا وارد نکرد. البته گمان می کنم فیلم تصاویر گویایی هم داشت و همه چیز بر مدار زبان نمی چرخید...
حسش همراهمه. مدتی بود فیلمی که فضای عاطفیش ژرف باشه ندیده بودم. راستش گمون نمی کنم بی کاستی هم بود ولی اونجایی که مرکز گرانش داستان بود، و اون بازی و شخصیت ویزلر بود، اون قدر منو جذب می کرد که چیزهای دیگه رنگ ببازه .
تصور کن که درست یادم مانده باشد از ورای این همه سال رنگ رنگ. تنها ترانه ای یا ترنمی که به زبان ترکی است و سایه ای از آن در ذهنم مانده است ...
لی لی لی لی حوضَه
دورت بیانه سبزَه!
بو پیشیردی ...
و لا به لای دالان های پیچ در پیچ عقب می روم تا جایی حوالی بوی کودکی در شاهین شهر کنار مادربزرگی که تا همین دو سه سال پیش در آغوشت می گرفت و از این که بوی سیگار می داد، عذر می خواست و می بوسیدت... هِی زن قوی خویشاوند من! خوبی؟ تازگی ها به خوابم نیامده ای! منظره از آن بالا چطور است؟ چیزی از باور پیشینت به من باقی است؟
وقتی سایه یک نوشته زمان درازی روی آدم سنگین می کند:
هی خارپشت کوچک
می بینی چه قدر همیشه سرد است!
دریغا که دوره غول های بزرگ گذشته
و یخ بندان ها چهره زمین را دگرگون ساخته
دریغا که تنها لاک پشت های کوچک مانده اند
و سوزی که تا بن استخوان می دود
دریغا که خداوندگار و عشق و آفتاب
همه یخ بسته
و قواره انسان بودن
بر اندام ها بزرگی می کند
کوچکی ات را
شکیبایی دمیدن خورشید درون نیست
و دست هات
به گاه پیکرتراشی رویاها می لرزد
ریسمان همه اعتمادهات پوسید
- می دانم
و ناگزیری تلخ از این سرما
که در آغوش خارپشت دیگری
سوز و ساز همیشه را مکرر کنی ...
۱۷ فروردین ۱۳۸۷
انحنای لبه دیوارها، طاق ها و پیچ و خم کوچه ها جای خود را به خطوط مستقیم و مسیرهای دراز بی شگفتی داده. دیوارکی نیست که به تاریکی پنهان باشد و چیزی را در زوایای تاریکش پنهان کند. آفتاب بر همه چیز و همه جا می تابد و زندگی به گستاخی زیر تابش بی پایان دانش، قانون و سخنان سرراست و بی ابهام عریان می شود.
همه چیز سبک و خوب است. هیچ معجزه ای در گوشه و کنار رخ نمی دهد. از کنار هم می گذریم، به هم لبخند می زنیم و روزهایی خوب تر را آرزو می کنیم...
بچه که بودم نسبت به این «بچه سیب زمینی» ها حس چندش آوری داشتم. انگار یک سری غول بالقوه اند و باید ازشون حذر کرد... یادمه وقتی مجبور می شدم سیب زمینی جوانه زده ای رو بیارم همیشه سعی می کردم دستم به بچه هاش نخوره... حدود سه هفته پیش بود که رفتم سراغ سیب زمینی هایی که ۴۵ روزی انتظار بازگشت ما را از ایران کشیده بودند و نخستین بار بود که حس کردم چیزی که می بینم چیزی غیر از تعدادی جوانه بد ترکیب است. انگار تمنای سیب زمینی است برای رستن و شیرین تر آن که هم زنده است و هم نیست. با خاک و ریشه اش پیوندی نیست، اما جوانه ها زنده اند و رشد می کنند... و بعد کَندن جوانه ها که به دُژخیمی می مانَد. به یاد صحنه ای از «آبی» کیشلوفسکی می افتم که ژولی بچه موش ها را در انباری کشف می کند و بچه موش ها درست مانند جوانه های سیب زمینی بی رنگ بودند و همان طور معصوم اما چندش انگیز... گرچه زنده بودنشان که در چشم جلوه می کند، حس دوست نداشتنی بودنشان می پرد، چونان که نوزاد زشتی را دیده باشی یا تصویر جنینی را... با ناخن هایم نقش گربه فیلم را برای جوانه ها بازی کردم و همه را در کیسه تفکیک «غیر پختنی ها» ریختم. خوشبختانه با فاصله یک روز وارد گل خانه کوچکمان شدند و چه شهوتی بود برای زندگی در همین موجودات کوچک نازیبا...
دیگر بقیه اش بدون شرح است!!!


در کافه نشسته بودیم. در کافه کوچکی در چند قدمی خانه که به تازگی شده پاتوقمان. به شکلات داغ خوشمزه اش شهرت دارد انگار و به نوعی چایخانه - قهوه خانه است. کتابچه کوچکی حاوی توصیف چای ملل مختلف به همراه فهرست قیمت روی تمام میزهاست و در پشت پیشخوان تا نزدیک سقف قوطی های یک شکل طلایی رنگِ چای روی هم انباشته است. به دلیل نزدیکی به دانشگاه، فضایی به نسبت دانشجویی دارد... نوشیدنی هایمان روی میز بود و با حسین به تخته بازی کردن مشغول بودیم. یک گروه چند نفره وارد شد و آقایی از میان جمع به ما نزدیک شد تا خواهش کند اگر ممکن است میز خود را عوض کنیم، تا آنها بتوانند سه میز کنار هم را بگیرند و از هم دور نیفتند. ما هم با دو سه بار گام برداشتن های کوتاه تا میز تک افتاده دیگری، بند و بساط نوشیدنی و تخته و چوب شور را جا به جا کردیم.
مدتی از دست آخر بازی کردنمان می گذشت... گرم صحبت بودیم که دختر پیش خدمت، که به نظر از اهالی جنوب اروپا می رسید و واژه های آلمانی اش را با تکیه های متفاوتی ادا می کرد، نزدیک شد، فنجان دهان گشاد سپیدی بر روی میز گذاشت و گفت که گروه تازه وارد مایلند ما را به چای مهمان کنند. رفت و لحظه ای بعد با دو قوری کوچک سنگی چای سبز با عطر میوه ای که چنان که می گفت انتخابِ خودش بود، بازگشت. به سمت میز سابق سری چرخاندم و تشکر کوچکی کردم. کمی بیشتر در کافه ماندیم. از چای و رفتار آدمی زاد سخن گفتیم و از رنگ های روشنی که در فضا شناورند و گاه به آرامی به سوی انسان جاری می شوند...
احساس کردم لازم است کمی حس خودم را درباره "حرکت های به شدت رو به بیرون" توضیح بدهم. گمانم طبق معمول من تعبیری به اصطلاح "من درآوردی" به کار برده ام که کس دیگری آن طور که باید منظورم را درک نمی کند. این را از نظر دوستان متوجه می شوم... شاید لازم باشد بیانم را تصحیح کنم: خیلی از چیزها رو به بیرونند. هر آفرینش هنری گشایشی از درون هنرمند به بیرون است. گاه که بسیار آرمانی نگاه می کنم، در چشمم در ناب ترین شکلش شبیه انفجاری ناگزیر است که بعد دستی به سر و گوشش می کشی، و البته شاید هم نکشی، و می گذاری جلو چشم دیگران ... احساسم این است که خیلی از آفرینش ها، جنبش ها، حرف زدن ها تنها تمایلی بدوی هستند برای خود را، حالا این خود هرچه باشد، بیرون ریختن ... خیلی وقت ها آدم ها به سطحی ترین لایه ماجرا نگاه می کنند و حرکت خود را آغاز می کنند. خیلی وقت ها بدون آن که نگاه کنند، آغاز می کنند و گمان می کنند مهم است که به شکلی کاری کرد؛ حال آن که گاه "بسیاری از کاری نکردن ها" ارزشمندتر از "هر کاری کردن" است. دست کم محصول نادانی ها و کمبودها فقط نزد خود آدم می ماند و غوغایی به غوغاهای جهان نمی افزاید. کمی شکیبایی میوه وجود انسان را پخته تر می کند. به جای مدام آفریدن و "هر چیزی آفریدن" زمانی هم برای کسب کردن و بزرگ شدن صرف می شود. این نخستین تمایل انسانی به بیان شدن، دیده شدن، مهم بودن و مورد تمجید قرار گرفتن ... می تواند خود مانعی برای بالیدن باشد. این چیزی است که من در زندگی نه چندان بلندم مکرر تجربه اش کرده ام. و البته می دانم که مقداری از همین چیزها که نام برده ام برای زندگی ضروری است. این که بی نیاز دیگران و خواندن هاشان و تعریف و تمجیدهاشان باشی، کمی آرمانی و کمی شدید به نظر می رسد و همین است که می گویم "سخت می گیرم" و البته اگر همیشه سخت می گرفتم، نوشتنم را دوباره در این صفحه از سر نگرفته بودم ...
آدم هایی هستند، یا بوده اند، که به پندار من سرشان گرم آفرینششان بوده و کمی از آنچه هیاهوی بیهوده است فاصله داشته اند. یادم است از دوم دبیرستان شاملو شد کسی که تشنگی شعر مرا سیراب می کرد. کسی که شاید به هیجان طلبی آن زمانی روحم نیز به خوبی سازگار می شد ... یادم است که این گفته شاملو را درباره سهراب سپهری بسیار دوست داشتم که : "زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه آب را گل نكنيد!"... گذشت تا به اینجا رسیدم که فکر کنم که برخی از لایه های درونی تر حرف می زنند، درد را در لایه های درونی تر می جویند و ژرف تر در اطرافشان می نگرند و البته اگر تمام حرفهایت پر از کنایه و نقد مستقیم فضای اطرافت نیست، نمی توان به راحتی گمان برد که دل نگران اوضاع زمانه هم نیستی. چیزی که خود شاملو بعدها بهتر می گوید که: "من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند..."
شعر را با سوز و گداز خواندن هم نقل همین ماجراست. من فکر نمی کنم که شاعر چیزی را پنهان می کند، که اگر قرار بر پنهان کردن بود، نباید از ابتدا به زبان می آمد. اتفاقا بر این باورم که کاملا صادق است و در اوج صداقت، نمی توان " انسان پوک... انسان پوک پر از اعتماد... نگاه کن که دندان هایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند..."* را با لحنی پر اوج و فرود خواند. خواندن چنین جملاتی تنها با لحنی یکنواخت و تا حدی بی تفاوت است که به نظر از دل برآمده و واقعی خواهد رسید...
------------------------------------
*از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
همیشه فروغ فرخ زاد را بسیار و بسیار دوست داشته ام. پس از برخورد تقریبا تصادفی من با سهراب سپهری، به عنوان نخستین شاعر نوپردازی که شناختم، فروغ دومین کسی بود که از میان جُنگ های ادبی مدرسه برای اولین بار شنیدمش و بعد آمد و بی آن که ادعایی داشته باشد بر بستر سال های آخر راهنمایی و اوایل دبیرستان من جاری شد. "بی آن که ادعایی داشته باشد"، شاید این روشن ترین ویژگی اوست در ذهن من، پشتیبان هیچ فکر و ایدئولوژی و رنگ و بوی خاصی نبودن و مشت خود را آشکارا برای هیچ کدام از این چیزهایی که با باد می آیند و اغلب با باد می روند، در هوا تکان ندادن، کمی سنگین تر بودن و کمی در میان "ریشه ها" زیستن...
"...من از میان ریشه های گیاهان گوشت خوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند..."۱
انگار پر از آرامشی افسرده است. تصویرم گاهی این است: به تمامی خالی، آن قدر که تمام دویدن های ظاهری مان و "شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" ۲ و مبارزه کردن ها و ... به شدت پوچ می نماید. که این ها همه رو به بیرون است، حال آن که در درون هیچ صدایی نیست...
"...افسوس من مرده ام
و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بی هوده است..."۳
یادم است نخستین بار که صدایش را می شنیدم که خودش شعرهایش را می خواند، می اندیشیدم که چه بی حس می خوانَد و احساسم این بود که خواننده خوبی برای اشعارش نیست. اما مدتهاست که درست عکس این فکر می کنم. حس می کنم که اگر قرار بود با هیجان و سوز و گداز و فوران احساسات بخواند، یعنی اگر می توانست این طور بخواند که احتمالا کس دیگری بود. کسی نبود که در زمان گرفتن جایزه اش از جشنواره اوبرهاوزن آلمان، حس فرار بکند و به شدت نگران گل های آفتابگردانش باشد۴؛ و کسی نبود که به جای پیش رفتن یا به عقب برگشتن، فقط بخواهد با تمام آنچه که دارد فرو رود و برود جایی که "...ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد"۴... اگر جز این می خواند، آدم دیگری بود که شعار می داد و پرچم ایدئولوژی و اندیشه ای را مانند هزاران تن دیگر به دوش می کشید... خسته ام... امروز خیلی تصادفی برخوردم به فیلم خاکسپاری فروغ، دلتنگ شدم. دلتنگ آدم هایی این چنینی. با صدایی همین اندازه بی ادعا و محزون. با چشمانی که چیزهایی را که در جاهایی نیست، خوب می بیند...
فکر می کنم که اگر زنده بود، وبلاگ نمی نوشت. سخت که می گیرم وبلاگ هم در چشمم یکی از همان حرکت های به شدت رو به بیرون است با پتانسیل های مشابه... می دانم سخت می گیرم...
---------------------------------------------
۱- از "پنجره"- دفتر "تولدی دیگر"
۲- از "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."
۳- از "دیدار در شب"- دفتر "تولدی دیگر"
۴- از "در غروبی ابدی"- دکتر بهروز جلالی- نشر مروارید